<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>حیاط خانه ما</title>
<link>http://hayatekhaneiema.blogfa.com/</link>
<description>زندگی من</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 15 Dec 2009 21:13:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>&quot;پدر، خدای تو راضی شد؟&quot;</title>
<link>http://hayatekhaneiema.blogfa.com/post-81.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;  باید &quot;خرمگس&quot; رو بخونین تا بفهمین این یه دونه جمله چطوری میتونه نابودتون کنه. این کتاب رو بخونین. اگه خوندین دوباره بخونین. اگه دوبار خوندین بازم بخونین. همینطور هی بخونین. انقدر بخونین تا خیالتون راحت بشه لحظه لحظه اش رو زندگی کردین. تا همینطور هی چندین و چند بار خونده باشین &quot;پدر، خدای تو راضی شد؟&quot; هر بار هم سوالی و با پوزخند. با لحن درست. شاید یه موقع بشه که دیگه عطش گفتن &quot; پدر، خدای تو راضی شد؟&quot; رو نداشته باشین. اونم سوالی و با پوزخند. با لحن درست! و شاید یه موقع بشه که همه ساعتهای روزتون دلتنگ &quot;خرمگس&quot; نباشین. و راحت بتونین از بودنش دل بکنین. شاید بشه که یه روز این  مرد ریز اندام با چشمای آبی و موهای مشکی مجعد، زخم عمیق رو پیشانی و دست چپ فلج و پای لنگ که موقع حرف زدن برای از بین بردن لکنتش حروف رو به طرز چندش آوری کش میده، از خیر زندگی کردن با تک تک لحظه هاتون بگذره و یه کم تنهاتون بذاره.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;فکر کنم باید این کتاب رو خیلی بخونین.     &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 15 Dec 2009 21:13:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hayatekhaneiema&amp;postid=81</comments>
<dc:creator>hayatekhaneiema</dc:creator>
<guid>http://hayatekhaneiema.blogfa.com/post-81.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>&quot;برای من زندگی یه جور ادامه مکالمه است.&quot;</title>
<link>http://hayatekhaneiema.blogfa.com/post-80.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt; &quot;بعقیده من سبزی یه حقیقته و اونو باید باور کرد. مثل باور کردن رنگ درختان که سبزند، حتی در سیاهی شب. من معتقدم و باور دارم که خونه من، یعنی ما، در هر شرایطی سبزه و نور امید به هر شکل و صورتی موظفه که از اون بیرون بتابه!&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;این اولین جملات سریالیه که پیدا کردن رد پاش تو زندگی ماها خیلی آسونه. با اون فضای زنده رنگارنگ و اون آدمهای بامزه و دوست داشتنیش. &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 03 Dec 2009 20:46:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hayatekhaneiema&amp;postid=80</comments>
<dc:creator>hayatekhaneiema</dc:creator>
<guid>http://hayatekhaneiema.blogfa.com/post-80.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>همینجوری</title>
<link>http://hayatekhaneiema.blogfa.com/post-75.aspx</link>
<description>&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#333333&gt;&quot;مرا بشنوی یا نه،مراجستجو کنی یا نکنی،من مرد خداحافظی همیشگی نیستم. 
&lt;P&gt;باز می گردم &lt;FONT size=3&gt;؛ &lt;/FONT&gt;همیشه باز می گردم.&lt;SUP&gt;&quot;&lt;/SUP&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;  چقدر این جمله به من آرامش میده. همیشه چیزی که ارزش &quot;بودن&quot; داشته ارزش &quot;بازگشتن&quot; هم داره. پس این &quot;بازگشتن&quot; یعنی ارزشی هست. همین آرومم میکنه. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن. جمله از نادر ابراهیمی بود که نمیدونم کی و کجا خوندمش. &lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Sun, 22 Nov 2009 19:48:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hayatekhaneiema&amp;postid=75</comments>
<dc:creator>hayatekhaneiema</dc:creator>
<guid>http://hayatekhaneiema.blogfa.com/post-75.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نوستالژی</title>
<link>http://hayatekhaneiema.blogfa.com/post-79.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;   وقتی که تو خیابونهای معمولی اصفهان راه میرم بی خود و بی جهت شادم. وقتی که با تاکسی های آبی رنگ پیکان میرسم سر چهار راه آبشار دلم میخواد واستم و نفس بکشم همه اون هوای سنگین رو. وقتی تو همون روزا یکی از دوستای خیلی قدیمیم زنگ میزنه حالمو بپرسه، همه چیز محشر میشه. وقتی میبینمش بعد از اینهمه سال، میشینه کنارم و راحت و خودمونی از عمقی ترین احساساتش . فضای درونیش حرف میزنه اصلا به نظرم عجیب نمیاد. چقدر بهم نزدیکه. وقتی که دفترهای خاطرات قدیمیم رو ورق میزنم، وقتی که تلویزیون رو روشن میکنم و بارباپاپا میبینم، وقتی جلد دفترهای روزای دبستانمون رو توی یه میل همینجوری میبینم، وقتی از جلوی کافی شاپ ترنج اصفهان رد میشم، وقتی کنار عالی قاپو وامیستم و بادکنک های رنگی بادکنک فروشی سیار رو تماشا میکنم، نمیدونم دنبال چی میگردم؟ چی از خودم اونجا پیدا میکنم که همیشه خنده رو لبم میاره؟ من حتما روزای بدی هم توی اون خیابونها گذروندم اما چرا این حس انقدر شیرینه؟ چرا انقدر ناب و لذتبخشه؟ این رد پای &quot;من&quot; قدیمی چرا انقدر همه چیز رو طلایی و مقدس میکنه؟ &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 18 Nov 2009 19:50:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hayatekhaneiema&amp;postid=79</comments>
<dc:creator>hayatekhaneiema</dc:creator>
<guid>http://hayatekhaneiema.blogfa.com/post-79.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>&quot; این ابتدای ویرانیست! &quot;</title>
<link>http://hayatekhaneiema.blogfa.com/post-78.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;   نه &lt;A href=&quot;http://www.khorshidak.blogspot.com/&quot; target=_blank&gt;برادر&lt;/A&gt;! نه. پی ام و میل و کامنت سر سوزنی از اونچه باید باشی تو این شبهای با هم بودن رو نمیرسونه. &quot;ما&quot; دیگه با هم نیستیم چون &quot;تو&quot; نیستی. همین. ساده و بی رحم. و این شروع با هم نبودنهای اگه نه همیشگی، دست کم طولانی مدت ماست! این شروع از دست دادن همه اونچه که داشتیمه برادر! تا ساختنی دوباره ....   &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 13 Nov 2009 11:13:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hayatekhaneiema&amp;postid=78</comments>
<dc:creator>hayatekhaneiema</dc:creator>
<guid>http://hayatekhaneiema.blogfa.com/post-78.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دیوانه به تماشای من بیا!</title>
<link>http://hayatekhaneiema.blogfa.com/post-77.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;  میخوام از &quot;رقص&quot; بنویسم. از رقص که بی اغراق یکی از زیباترین مظاهر تبلور شکوه انسانیته. اون لحظه که موج آهنگ تو تنت رقصان میچرخه و تمام عضلاتت رو بی اختیار از تو به فرمانش میگیره، تا اون لحظه که بی مقدمه نگاهت با کسی گره میخوره و نزدیک میشی و بعد از اون بالا و پایین رفتنهای هماهنگ نشاط بخش با کسی قسمت میشه که نه، در دو ضرب میشه و به آسمون میره. و اون نگاه زیبا و شاد که میره و برمیگرده، بی گفتگو تو کمتر لحظه ای از زندگی تکرار میشه. و خنده های بی بدیل، خنده های بی بدیل، خنده های شاد بی بدیل. ای وای! بشر به چیزی تبدیل میشه بارها و بارها والاتر از اونچه همیشه هست، تو این نیایش دسته جمعی. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;باورش سخته وقتی میبینی ذات شفاف آدمها رو نه تو بحثهای کلامی چند ساعته، نه تو گپ زدنها و فکر کردنها، نه تحلیلها و توصیف های استادانه، که تو یه &quot;رقص&quot; ساده پیدا میکنی! &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اون وقت که وا میدی و با آقای &quot;ح.&quot; تو آسمون پرواز میکنی و میبینی که پاشنه پاتم انگار زمین نمیاد. سست سست! با خانوم &quot;ن.&quot; زن میشی و عشوه میریزی. به آقای &quot;ب.&quot; نگاه میکنی، بدجنس میشی و هر کاری میکنه باظرافت تکرار میکنی تا ببینی که چه شیرین میگه:&quot; ادای منو در میاری؟&quot;. با خانوم &quot;آ.&quot; میچرخی و میخندی و بیربط میشی. که اون پایه است، هر کار کنی باهات میاد. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بی قاعده و قانون میشی. خام و لوس و بی پروا. بی فکر و فهم. بی حصار و بند. خودت رو میرسونی به اونچه هستی. و مگه این همون نیایش نیست؟      &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;نذار هیچ کس با هیچ منطقی این لذت جوشان رو ازت بگیره. این نعمت رو با تمام جزئیات مال خودت کن. تو جمع که هستی با همه برقص. با بچه ها، با تازه کارها، کار بلدها، با پیر زنها و پیر مردهای شکسته. با عشقت، با عزیزت، با هر کس که به چشمت میاد. هر کس که نوز زندگی داره. یک نفر رو که از قلم بندازی اونو برای همیشه از دست دادی. یادت نره!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 30 Oct 2009 11:52:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hayatekhaneiema&amp;postid=77</comments>
<dc:creator>hayatekhaneiema</dc:creator>
<guid>http://hayatekhaneiema.blogfa.com/post-77.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خالی</title>
<link>http://hayatekhaneiema.blogfa.com/post-76.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;   هر چی میگذره این نظریه که همه چیز از درون ماست برام دوست داشتنی تر و ملموس تر میشه. چطور میشه باور کرد شبی که تو از درون تهی هستی، دنیا انقدر از هر حادثه ای خالی باشه؟ که هر چی چنگ بندازی تا شاید بتونی به چیزی برسی و تهی درونت را کمتر کنی فضای خالی از اونچه هستی خالی ترت کنه. تا بعد که خوب عرق ریختی و به جایی نرسیدی نا امید سر بخوری درون خودت و یادت بیاد که قبلا هم یاد گرفته بودی راهی جز این نیست! &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;و تازه خوب که آروم شدی ببینی فرارت از حجم خالی نیست که تاب قلیان بسیاری حضور تو گاهی برای خودت هم به اندازه بقیه سخته!  &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 20 Oct 2009 19:35:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hayatekhaneiema&amp;postid=76</comments>
<dc:creator>hayatekhaneiema</dc:creator>
<guid>http://hayatekhaneiema.blogfa.com/post-76.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>و خداوند &quot;زندگی&quot; را آفرید!</title>
<link>http://hayatekhaneiema.blogfa.com/post-74.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;   نوزاد پسر روشن زاده! بالای سرت داشتم میخندیدم که مردی. باور میکنی؟ وحشتناک بود. بدنت یه لحظه سیاه و سرد شد و تو دستم باد کردی. باور این مرگ از لمسش سخت تر بود. نباید میمردی. وقتی داشتم دیوونه وار میچرخیدم و هر کاری به ذهنم میرسید میکردم یادته؟ هیچ کس جدیم نگرفت. مگه با مرگ میشه جنگید؟ دیگه دیر شده. من چشم و گوشم رو بستم روی اونچه یه ذره امیدمم میگرفت. نمیدونم دیگه بقیه اش خیلی سریعتر از اونچه یادم بیاد گذشت. انگار دیگه چیزی نفهمیدم تا اینکه یه لحظه نبض ظریفت رو زیر انگشتام حس کردم. &quot;برگشت&quot; . و چه شیرین بود این خبر. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;تو هنوز زنده ای و من دستهام رو دوست دارم. حالا چند روزه این حس جنگ با مرگ و خلق تولد دوباره میخواد پوست انگشتهامو پاره کنه و جوونه بزنه!  به لطف ۱۵۰ بار در دقیقه انقباض هماهنگ اون عضلات کوچولوی چسبیده به هم!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 19 Oct 2009 20:07:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hayatekhaneiema&amp;postid=74</comments>
<dc:creator>hayatekhaneiema</dc:creator>
<guid>http://hayatekhaneiema.blogfa.com/post-74.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پشت سر، پشت سر، پشت سر جهنمه ....</title>
<link>http://hayatekhaneiema.blogfa.com/post-73.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;یه شب خنک پاییزه و ساعت از نیمه شب گذشته. خانوم آ. نشسته روی مبل. پاهاشو گذاشته روی میز و داره میل چک میکنه. &quot;دارم ارتباطات میلیم رو قوی میکنم.&quot; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;آقای ب. و آقای ه. دارن &quot;پلی استیشن&quot; بازی میکنن و برای همدیگه کرکری میخونن. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;آقای ر. چیزای مختلف تعریف میکنه و چایی میخوره.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بوی گل مریم و موزیک بابک بیات خونه رو پر کرده و الان رسیده به آهنگ &quot;جنگل&quot;. آقای ر. زیر لب زمزمه میکنه.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;همینطوری که کارهای مختلف انجام میدیم با هم گپ میزنیم و گاهی سر چیزای کوچیک چه راحت و بی پروا میخندیم. یه اشاره، یه کلمه یا یه جمله خیلی کوچیک به اعتبار وزنی از خاطره، نگاهها رو به هم میندازه و شلیک خنده سر میرسه. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;من سبکم. سبک و شاد. چشمامو میبندم و این لحظه رو با تموم جزئیاتش حفظ میکنم. و فکر میکنم چند ماه دیگه یا شاید چند سال دیگه، وقتی زندگی هممون از این طوفان همه گیر انتخاب وطن گذشت و نشست کردیم و جایی روی این زمین بزرگ وطن گذیدیم، حالا هر جا که بود، اگه نتونم عین همین خلوت رو با همین آدمها، با همین احساس شاد و سبک، با همین بوی مریم و بابک بیات، همین خنده های راحت از ته دل، اگه نتونم شبی رو با همین جنس، دوباره خلق کنم، این منم که باید اعتراف کنم زندگیم رو به یک جا و به تمامی ازدست دادم، به یک جا و به تمامی!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 14 Oct 2009 12:06:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hayatekhaneiema&amp;postid=73</comments>
<dc:creator>hayatekhaneiema</dc:creator>
<guid>http://hayatekhaneiema.blogfa.com/post-73.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ورزش سخت</title>
<link>http://hayatekhaneiema.blogfa.com/post-71.aspx</link>
<description>کارشناس کشتی برنامه ورزش از نگاه دو درمورد مدال نقره جهانی &quot;فردین معصومی&quot;: 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خوب خیلی سخته. ببینین یه کشتی گیر تو محله یا شهرش هم که می خواد اول بشه خیلی سختشه!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن.:حالا فهمیدین کشتی چقدر سخته؟&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 25 Sep 2009 21:15:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hayatekhaneiema&amp;postid=71</comments>
<dc:creator>hayatekhaneiema</dc:creator>
<guid>http://hayatekhaneiema.blogfa.com/post-71.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
