دلم میخواد بنوسم. اما ذهنم خیلی پراکنده تر از اونیه که بتونم یکیشو شکار کنم و از همون بنویسم. خودمم نمیدونم دارم به چی فکر میکنم. این چند روز بهم خوش نگذشته. خیلی کار کردم و سخت ترین فشار کاری رو تحمل کردم، بعد بخاطر کوچکترین اشتباهی تو این فشار کاری زیر سوال رفتم و تنبیه شدم. و ... بعد خیلی راحت گفتن تو که خوب داری کار میکنی. نفهمیدم چی شد. این جور موقعها میشم یه م. بی دست و پا و خرابکار. خسته و کلافه که فقط داره تو دهن بقیه نگاه می کنه ببینه چی در موردش میگن. میدونم دارم کارمو خوب انجام نمی دم. چون قاطی کردم.
ولی مطمئنم یه جای کار مشکل داره. اینکه من انقدر زیر فشار کار کنم. حقوق خوب نگیرم. رفتار خوبی باهام نشه. به زندگیم نرسم. دوستامو نبینم. غذای خوب نخورم. آهنگ خوب گوش ندم. فیلم خوب نبینم. تلویزیون خوب نداشته باشم. آرامش نداشته باشم. بهم بد بگذره.... اما بازم این مسیر ادامه پیدا کنه. و فقط هر روز در حال کشف راههای جدید برای مقابله با استرس باشم. این عجیب نیست؟
دلم برای دوستام تنگ شده. برای همه کسایی که یه روزی یه جایی حسی بهشون داشتم. حتی خیلی کوتاه و بی اهمیت. دلم برای اصفهان تنگ شده. برای اون خیابونای ساده و کوتاه. فروشگاههای نظر و توحید. پاساژ مریم. اون مغازه کادو فروشی که طبقه اول و دوم بود. اسمش چی بود خدایا! همون که ازش پازل هدیه ه. را خریدم. و خیلی چیزای دیگه رو. برای کافی شاپ ترنج. اون کافی من بد اخلاق. دلم برای دوستای دانشگاهم نتگ شده. خنده های بی دلیل. هی خنده خنده خنده. بابا به چی میخندین شماها؟ آخه قاشقشو برد بالا سس سالاد ریخت رو مقنعش! خدا لعنتتون کنه. آخه اینم خنده داره؟
دلم برای اولین قایم موشک بازیها تنگ شده. اون اولین خطر کردنها. با کسی یا کسایی باشی که هیچ کی ندونه. چه حس منحصر به فردی! یه موجود جدید. خودش تصمیم می گیره با کی، کی و کجا باشه. و هیچ کس نمیدونه... این موجود جدید کجاست؟ کوش؟ دلم برای همون تنگ شده. برای چهارشنبه سوری اونسال. پشت ترافیک. اندی. بیست سالگی.
دلم برای دوستای مدرسم تنگ شده. برای همه اون کارای احمقانه. لوس و بی مزه. برای لحظه هایی که انشا می خوندم و هیچ صدایی سر کلاس نمی اومد. برای وقتی نقاشیهام دست به دست میشد. برای وقتی که مقبول بودم. مورد توجه بودم. تشویق میشدم. برای اولین بار که حس کردم با همه فرق دارم. چرا؟ چون چرت و پرت. هیچی. اما این حس اعتماد به نفس لذتبخش دوست داشتنی، بود. حالا تشنه یه لحظشم. دلم برای همه اون لحظه هایی که فکر میکردم "الان این منم که خوشبخت ترین آدم روی زمینم" تنگ شده.
دلم برای همه چیزایی که داشتم تنگ شده.
