تبليغاتX
حیاط خانه ما

حیاط خانه ما

زندگی من

   وقتی که تو خیابونهای معمولی اصفهان راه میرم بی خود و بی جهت شادم. وقتی که با تاکسی های آبی رنگ پیکان میرسم سر چهار راه آبشار دلم میخواد واستم و نفس بکشم همه اون هوای سنگین رو. وقتی تو همون روزا یکی از دوستای خیلی قدیمیم زنگ میزنه حالمو بپرسه، همه چیز محشر میشه. وقتی میبینمش بعد از اینهمه سال، میشینه کنارم و راحت و خودمونی از عمقی ترین احساساتش . فضای درونیش حرف میزنه اصلا به نظرم عجیب نمیاد. چقدر بهم نزدیکه. وقتی که دفترهای خاطرات قدیمیم رو ورق میزنم، وقتی که تلویزیون رو روشن میکنم و بارباپاپا میبینم، وقتی جلد دفترهای روزای دبستانمون رو توی یه میل همینجوری میبینم، وقتی از جلوی کافی شاپ ترنج اصفهان رد میشم، وقتی کنار عالی قاپو وامیستم و بادکنک های رنگی بادکنک فروشی سیار رو تماشا میکنم، نمیدونم دنبال چی میگردم؟ چی از خودم اونجا پیدا میکنم که همیشه خنده رو لبم میاره؟ من حتما روزای بدی هم توی اون خیابونها گذروندم اما چرا این حس انقدر شیرینه؟ چرا انقدر ناب و لذتبخشه؟ این رد پای "من" قدیمی چرا انقدر همه چیز رو طلایی و مقدس میکنه؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 23:21  توسط م.  | 

   نه برادر! نه. پی ام و میل و کامنت سر سوزنی از اونچه باید باشی تو این شبهای با هم بودن رو نمیرسونه. "ما" دیگه با هم نیستیم چون "تو" نیستی. همین. ساده و بی رحم. و این شروع با هم نبودنهای اگه نه همیشگی، دست کم طولانی مدت ماست! این شروع از دست دادن همه اونچه که داشتیمه برادر! تا ساختنی دوباره ....  

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 14:44  توسط م.  | 

  میخوام از "رقص" بنویسم. از رقص که بی اغراق یکی از زیباترین مظاهر تبلور شکوه انسانیته. اون لحظه که موج آهنگ تو تنت رقصان میچرخه و تمام عضلاتت رو بی اختیار از تو به فرمانش میگیره، تا اون لحظه که بی مقدمه نگاهت با کسی گره میخوره و نزدیک میشی و بعد از اون بالا و پایین رفتنهای هماهنگ نشاط بخش با کسی قسمت میشه که نه، در دو ضرب میشه و به آسمون میره. و اون نگاه زیبا و شاد که میره و برمیگرده، بی گفتگو تو کمتر لحظه ای از زندگی تکرار میشه. و خنده های بی بدیل، خنده های بی بدیل، خنده های شاد بی بدیل. ای وای! بشر به چیزی تبدیل میشه بارها و بارها والاتر از اونچه همیشه هست، تو این نیایش دسته جمعی. 

باورش سخته وقتی میبینی ذات شفاف آدمها رو نه تو بحثهای کلامی چند ساعته، نه تو گپ زدنها و فکر کردنها، نه تحلیلها و توصیف های استادانه، که تو یه "رقص" ساده پیدا میکنی!

اون وقت که وا میدی و با آقای "ح." تو آسمون پرواز میکنی و میبینی که پاشنه پاتم انگار زمین نمیاد. سست سست! با خانوم "ن." زن میشی و عشوه میریزی. به آقای "ب." نگاه میکنی، بدجنس میشی و هر کاری میکنه باظرافت تکرار میکنی تا ببینی که چه شیرین میگه:" ادای منو در میاری؟". با خانوم "آ." میچرخی و میخندی و بیربط میشی. که اون پایه است، هر کار کنی باهات میاد. 

بی قاعده و قانون میشی. خام و لوس و بی پروا. بی فکر و فهم. بی حصار و بند. خودت رو میرسونی به اونچه هستی. و مگه این همون نیایش نیست؟      

نذار هیچ کس با هیچ منطقی این لذت جوشان رو ازت بگیره. این نعمت رو با تمام جزئیات مال خودت کن. تو جمع که هستی با همه برقص. با بچه ها، با تازه کارها، کار بلدها، با پیر زنها و پیر مردهای شکسته. با عشقت، با عزیزت، با هر کس که به چشمت میاد. هر کس که نوز زندگی داره. یک نفر رو که از قلم بندازی اونو برای همیشه از دست دادی. یادت نره!

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 15:23  توسط م.  |