تبليغاتX
حیاط خانه ما

حیاط خانه ما

زندگی من

   هر چی میگذره این نظریه که همه چیز از درون ماست برام دوست داشتنی تر و ملموس تر میشه. چطور میشه باور کرد شبی که تو از درون تهی هستی، دنیا انقدر از هر حادثه ای خالی باشه؟ که هر چی چنگ بندازی تا شاید بتونی به چیزی برسی و تهی درونت را کمتر کنی فضای خالی از اونچه هستی خالی ترت کنه. تا بعد که خوب عرق ریختی و به جایی نرسیدی نا امید سر بخوری درون خودت و یادت بیاد که قبلا هم یاد گرفته بودی راهی جز این نیست! 

و تازه خوب که آروم شدی ببینی فرارت از حجم خالی نیست که تاب قلیان بسیاری حضور تو گاهی برای خودت هم به اندازه بقیه سخته!  

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 23:6  توسط م.  | 

   نوزاد پسر روشن زاده! بالای سرت داشتم میخندیدم که مردی. باور میکنی؟ وحشتناک بود. بدنت یه لحظه سیاه و سرد شد و تو دستم باد کردی. باور این مرگ از لمسش سخت تر بود. نباید میمردی. وقتی داشتم دیوونه وار میچرخیدم و هر کاری به ذهنم میرسید میکردم یادته؟ هیچ کس جدیم نگرفت. مگه با مرگ میشه جنگید؟ دیگه دیر شده. من چشم و گوشم رو بستم روی اونچه یه ذره امیدمم میگرفت. نمیدونم دیگه بقیه اش خیلی سریعتر از اونچه یادم بیاد گذشت. انگار دیگه چیزی نفهمیدم تا اینکه یه لحظه نبض ظریفت رو زیر انگشتام حس کردم. "برگشت" . و چه شیرین بود این خبر.

تو هنوز زنده ای و من دستهام رو دوست دارم. حالا چند روزه این حس جنگ با مرگ و خلق تولد دوباره میخواد پوست انگشتهامو پاره کنه و جوونه بزنه!  به لطف ۱۵۰ بار در دقیقه انقباض هماهنگ اون عضلات کوچولوی چسبیده به هم!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 23:38  توسط م.  | 

یه شب خنک پاییزه و ساعت از نیمه شب گذشته. خانوم آ. نشسته روی مبل. پاهاشو گذاشته روی میز و داره میل چک میکنه. "دارم ارتباطات میلیم رو قوی میکنم."

آقای ب. و آقای ه. دارن "پلی استیشن" بازی میکنن و برای همدیگه کرکری میخونن.

آقای ر. چیزای مختلف تعریف میکنه و چایی میخوره.

بوی گل مریم و موزیک بابک بیات خونه رو پر کرده و الان رسیده به آهنگ "جنگل". آقای ر. زیر لب زمزمه میکنه.

همینطوری که کارهای مختلف انجام میدیم با هم گپ میزنیم و گاهی سر چیزای کوچیک چه راحت و بی پروا میخندیم. یه اشاره، یه کلمه یا یه جمله خیلی کوچیک به اعتبار وزنی از خاطره، نگاهها رو به هم میندازه و شلیک خنده سر میرسه. 

من سبکم. سبک و شاد. چشمامو میبندم و این لحظه رو با تموم جزئیاتش حفظ میکنم. و فکر میکنم چند ماه دیگه یا شاید چند سال دیگه، وقتی زندگی هممون از این طوفان همه گیر انتخاب وطن گذشت و نشست کردیم و جایی روی این زمین بزرگ وطن گذیدیم، حالا هر جا که بود، اگه نتونم عین همین خلوت رو با همین آدمها، با همین احساس شاد و سبک، با همین بوی مریم و بابک بیات، همین خنده های راحت از ته دل، اگه نتونم شبی رو با همین جنس، دوباره خلق کنم، این منم که باید اعتراف کنم زندگیم رو به یک جا و به تمامی ازدست دادم، به یک جا و به تمامی!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 15:37  توسط م.  | 

کارشناس کشتی برنامه ورزش از نگاه دو درمورد مدال نقره جهانی "فردین معصومی":

خوب خیلی سخته. ببینین یه کشتی گیر تو محله یا شهرش هم که می خواد اول بشه خیلی سختشه!!

پ.ن.:حالا فهمیدین کشتی چقدر سخته؟

+ نوشته شده در  شنبه چهارم مهر 1388ساعت 0:46  توسط م.  |