یه شب خنک پاییزه و ساعت از نیمه شب گذشته. خانوم آ. نشسته روی مبل. پاهاشو گذاشته روی میز و داره میل چک میکنه. "دارم ارتباطات میلیم رو قوی میکنم."
آقای ب. و آقای ه. دارن "پلی استیشن" بازی میکنن و برای همدیگه کرکری میخونن.
آقای ر. چیزای مختلف تعریف میکنه و چایی میخوره.
بوی گل مریم و موزیک بابک بیات خونه رو پر کرده و الان رسیده به آهنگ "جنگل". آقای ر. زیر لب زمزمه میکنه.
همینطوری که کارهای مختلف انجام میدیم با هم گپ میزنیم و گاهی سر چیزای کوچیک چه راحت و بی پروا میخندیم. یه اشاره، یه کلمه یا یه جمله خیلی کوچیک به اعتبار وزنی از خاطره، نگاهها رو به هم میندازه و شلیک خنده سر میرسه.
من سبکم. سبک و شاد. چشمامو میبندم و این لحظه رو با تموم جزئیاتش حفظ میکنم. و فکر میکنم چند ماه دیگه یا شاید چند سال دیگه، وقتی زندگی هممون از این طوفان همه گیر انتخاب وطن گذشت و نشست کردیم و جایی روی این زمین بزرگ وطن گذیدیم، حالا هر جا که بود، اگه نتونم عین همین خلوت رو با همین آدمها، با همین احساس شاد و سبک، با همین بوی مریم و بابک بیات، همین خنده های راحت از ته دل، اگه نتونم شبی رو با همین جنس، دوباره خلق کنم، این منم که باید اعتراف کنم زندگیم رو به یک جا و به تمامی ازدست دادم، به یک جا و به تمامی!