تبليغاتX
حیاط خانه ما

حیاط خانه ما

زندگی من

از پرستارای حرفه ای بخش. یه خانوم خوش چهره ۴۰ - ۴۵ ساله. و کاملا "معمولی". ساده و خوش اخلاق. راضی و مطلوب و دوست داشتنی، چشمای سبز دلفریبشو با لوندی خاصی ریز میکنه تو چشمهامو میگه :" من قبل از دانشجویی با شوهرم دوست بودم. زمان کارآموزی یه رزیدنت پوست خوش تیپ عاشقم شد. میگفت بذارین یه بار بیایم منزلتون. اصلا همدیگه رو بشناسیم. گفتم محاله. من به کسی قول دادم. همه می گفتن خیلی خری تو. اما من قول داده بودم. " حلقه ساده زردرنگش رو نشون میده و میگه :" ماله زمان دوستیمه. هیچ وقت حلقه دیگه ای نخریدم. اهل طلا نیستم اما اینو از خودم جدا نمیکنم. " چشماش برق میزنه و خنده راحت قشنگی سر میده که اگه دو هزارتا دلیل میاورد که زندگی خوبی داره اینطوری متقاعد نمیشدم.

و گپ زدن با این زن دوست داشتنی دلنشین غنیمتیه که فقط ساعت ۱۲ نیمه شب، تو دل یه کیشیک پرکار و خسته کننده که به هر قیمتی بوده جمع و جور شده، همه مریضها خوابیدن و به آرامش رسیدی به دست میاد. عین یه گنج. دو تایی مشینین پشت استیشن و هوس خواب از سر پریده سیب پوست کنده میخورین و لذت ساده ترین حرفای زندگی رو می بلعین.
نه از اخبار میگین و نه از سیاست و راست و غلط. از کار سختتون غرغر میکنین و کارهای مونده خونه ،از فکر سفر میگین و کم بودن مرخصیها و .... اوج حرفای فلسفیتونم اینه که بهت میگه:" میدونی چرا مریض شدی؟ چون خدا دوستت داره. خدا همیشه کسی رو که دوست داره اذیت میکنه. ما یه معلم داشتیم میگفت دیدین وقتی یه بچه رو خیلی دوست دارین لپشو میکنین، گریه میکنه؟ خدا هم بنده هاشو همینطوری دوست داره. من همیشه وقتی اتفاق بدی برام میافته میگم آخه خدا خیلی دوستم داره. "

و این رو با چنان صداقت و سادگی ای میگه که همه اون چیزی که اگه هر جای دیگه بود میگفتی اصلا به ذهنتم نمیرسه ، کاملا مجذوب این لطافت ملموس میخندی و میگی کارت درسته! که واقعا کارش درسته!

 شایدم این اعجاز نیمه شبه که یواش یواش میاد میشینه رو زمین و آدمها رو شفاف و نزدیک میکنه. چه تو بیمارستان کیشیک باشی، چه تو خونه پای چایی و قلیون و شعر فوروغ، یا تو سواحل دریای اژه در حال قدم زدن..... یا شب، شب احیا باشه و هوس شب زنده داری بزنه دیوونت کنه. 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 21:51  توسط م.  |