ماجرا از اونجایی شوروع میشه که رزیدنت زنان رو خبر میکنن یه خانوم باردار با حال عمومی بد به اورژانس اومده. رزیدنت زنان با عجله خودشو به اورژانس میرسونه. حال زن باردار خیلی بده و هر چه سریعتر باید بره اتاق عمل وگرنه به ترتیب جون بچه و مادر در خطره. براش برگه بستری مینویسه و می ده به همراهش. "سریع ببرینش اتاق عمل." .... "باید اول پرونده تشکیل بده. اینطوری اتاق عمل قبولش نمیکنه." تشکیل پرونده خیلی طول میکشه و رزیدنت زنان منتظره. معلوم میشه پدر پول کم داره. "بخاطر اینکه پول کم داره...." خانوم دکتر این قانون رو همه میدونن. ما باید پذیرشش کنیم اما باید با سوپروایزر هماهنگ بشه. "خوب هماهنگ کنین." .... "تلفنشو جواب نمیده." ..... "نمیتونیم صبر کنیم." .... "مجبوریم." ..... چندین دقیقه میگذره و به هر ترتیبی که هست مادر پذیرش میشه. دو تا رزیدنت و یه اینترن دارن دنبال کارای مریض میدون. خیلی دیر شد اما دیگه همه چیز آمادست.
با اتاق عمل هماهنگ شده. تیم بیهوشی آماده است. مادر سرم گرفته. دارو تجویز شده. فقط مونده انتقال مادر به اتاق عمل. هنوز کسی برای انتقال نیومده. ..... صدای قلب جنین کم شده. رزیدنت زنان به پرستاراورژانس میگه اینجا چه خبره؟ چرا نمیبرنش؟ پرستار میگه من که نمیتونم ببرم. باید بیمار بر بیاد. ...."چرا نمیاد؟" ..... "به مسئول پیج بگین." ....... "مسئول پیچ نیست." .... " به مسئول اورژانس بگین." رزیدنت زنان به مسوول اورژانس:" بیمار برتون کجاست؟" .... " رفته دنبال گرافیها." ..... " مگه گرافیها بیمارن؟" ..... "پس کی بره دنبال گرافیها. یه کم صبر کنین میاد." .... چند دقیقه بعد همه در اوج ناباوری جیغ بنفش رزیدنت زنان رو میشنون که " بیمار بر کجاااااااااااااست؟" در لحظه بیمار بر میرسه. و بیمار بعد از گذروندن سد چندین آسانسور وارد اتاق عمل میشه.
توی اتاق عمل سه تا رزیدنت بیهوشی و رزیدنت اطفال منتظرن. مادر واضحا بدحاله. داروها و کیسه خون مریض توسط رزیدنت زنان از آزمایشگاه میرسه!! الان درست ۷ تا دکتر تو اتاق عملن. "وسائل احیای نوزاد رو کی میاره؟" .... "تکنسین بیهوشی." ..... "خوب...." .... "خوب" همه سرشون تو کار خودشونه. "خوب این تکنسین کجاست؟" .... " داره شام میخوره؟" ..... "شام؟؟؟؟ من وسائل احیا میخوام." ..... هیچ کس جواب نمیده. صدای رزیدنت اطفال یه خورده از پائین ترین حد خارج میشه" من وسائل احیا رو الان میخوام" ... " خیلی خوب خانوم دکتر. چقدر ماشالا عجولین." !!!! .... وسائل احیا در آخرین لحظات نصفه نیمه حاضر میشه. رزیدنت اطفال داره وسائل رو چک میکنه. به ازائ هر یه وسیله که هست یکی نیست. دونه دونه میگه تا اینکه آخریش گاید داخل لوله تراشه است. تکنسین بیهوشی تو وسائلش دنبال گاید میگرده. دورو برشو نگاه میکنه!! رو زمین دنبالش میگرده!!!!! لای کات نوزاد دنبالش میگرده!!!!!! آخر سر در مقابل چشمای گرد شده رزیدنت اطفال توی آت و آشغالا دنبالش میگرده!!!!!! "مگه گاید شما استریل نیست؟"....."فعلا که اصلا نیست"!!!! همهمه میشه که گاید پیدا نشد. اول همه فکر میکنن که کی گم شده. بعد دارن میگن کی گمش کرده؟ بعد دارن فکر میکنن که بدون گاید هم میشه اینتوبه کرد. آخر سر همه با هم به این نتیجه میرسن که اساسا گاید توی لوله تراشه نمیره!!!!!!! و چیز به درد نخوریه !!!!! رزیدنت اطفال کاملا گیجه که یکی از پرسنل با خوشحالی از در میاد تو که اینم گاید. چقدر سخت میگیرین. مگه گاید چیه؟ ...... کاشف به عمل میاد که گاید جدیدمون یه تیکه سیمه که آقا از رو زمین پیدا کردن و از اتفاق کاملا اندازه یه گاید واقعیه. و وسط تشویقهای همه افراد حاضر که تو چقدر مبتکر و خلاقی آقای محترم یه لوله تراشه باز میکنه و گاید رو میذاره داخلش و میده دست رزیدنت کودکان "خوب شد خانوم دکتر؟" ..... رزیدنت کودکان که چشماش همینجوری گرد مونده از صمیم قلب از خدا می خواد بچه نیازی به لوله تراشه نداشته باشه.
مثل اینکه خدا هم بیشتر بنده هاش رو دوست داره و بچه واقعا نیازی به لوله تراشه نداره.
حالا باید بیان دنبال نوزاد. قانون اینه که هر جا مادر بستری بوده باید پرستار همون بخش بیاد نوزاد رو ببره ان-آیـ-سی-یو. بخش زنان میگه مادر که از بخش ما نیومده. بخش اورژانس میگه ما کات نداریم برای نوزاد. بخش نوزادان میگه اصلا وظیفه ما نیست. رزیدنت اطفال نوزاد رو رها میکنه و میاد زنگ میزنه به سوپروایزر. سوپروایزر میگه الان درستش میکنم. چندین دقیقه میگذره. نوزاد زیر چشم رزیدنت اطفال داره هیپوترم (سرد) میشه. رزیدنت اطفال سراسیمه زنگ میزنه به سوپر وایزر. بعد از چندین بار جواب میده. "هنوز نیومدن دنبال نوزاد." ..... "میان." ..... " خیلی دیر شده. داره هیپوترم میشه." ..... " روشو بندازین هیپوترم نشه!!!!!!!!!!!!!!!" ..... "جدا؟؟؟؟" ..... حرف زدن بی فایده است. باید صبر کرد. بعد از ۴۰دقیقه بالاخره میان دنبال نوزاد. شاید رزیدنت اطفال واقعا عجوله.
نوزاد منتقل به کات میشه و میره برای بستری در ان-آی-سی-یو. یه طبقه پایینتر. سه تا آسانسور برای اینکار هست. یکیش که خیلی وقته خرابه. اون یکی قفل کرده و تکون نمیخوره. سومی تا همین الان سالم بود. ولی حالا نیست. همه منتظر تا شاید یه اتفاقی بیفته و برسه. اما هیچ خبری نیست. باید به تاسیسات زنگ بزنن. اما اونجا اصلا تلفن نیست. رزیدنت اطفال داره از استرس کبود میشه. چیکار میشه کرد. ۵ دقیقه میگذره. ۱۰ دقیقه. ۱۳ دقیقه. نفس رزیدنت اطفال بند میاد و اعجاب این پروسه رو به نهایت میرسونه و اینبار جلوی چشمای گرد شده پدر، نوزاد رو تو شان پیچیده بغل میکنه و میدوه طرف پله ها و به پدر میگه کات رو با خودش بیاره. کات واقعا سنگینه و فقط خدا رو شکر میکنه که پدر نوزاد هیکلیه. کات پایین پله ها فرود میاد و نوزاد میره داخلش. و همه با آخرین سرعت به طرف ان-آی-سی-یو.
مشکلات تمومی نداره. توی ان-آی-سی-یو به تعداد نوزادا وسیله نیست. مونیتور خرابه. لوله اکسیژن نمیرسه. اکسیژن مرکزی فشارش کمه .سر ساکشن کوچیک نداریم...... و ...........
کوچولوی عزیز ما! اینجا به هر حال وطنته. خوش اومدی!
می دونم. ۲۰ سال دیگه یه همچین روزی جلوی کامپیوترت نشستی، داری تو گوگل ارث میچرخی و با حسرت میگی:" تو دنیای به این بزرگی آخه چرا درست اینجا؟" .... جوابشو اگه پیدا کردی محض رضای خدا به منم بگو.
پ.ن.: این داستان مربوط به یه بیمارستان کوچیک تو یه شهرستان دور افتاده نیست. اینجا یکی از بزرگترین بیمارستانهای پایتخته که شاید هر کدوم بارها گذرتون بهش افتاده باشه.