امروز من به سال دوم رزیدنتی مرتقع شدم. یعنی امتحان ارتقا دادم و ارتقا پیدا کردم. و این یعنی به پایان سال اول رزیدنتی نزدیکم. شاید تاثیر گذار ترین سال زندگیم.
زندگی عجب بازی ای سر آدم میاره! هیچ وقت طنز زیبای مهران مدیری رو یادم نمیره وقتی که تو سریال پاورچین، همون اوائل که می خواستن برای داوود کت و شلوار خواستگاری بخرن، یه کت و شلوار گرون پیدا کرده بودن و اومدن سراغ فرهاد برای پولش:
صحنه اول: فرهاد: عمرن!
صحنه دوم: همه با هم در حال خرید کت و شلوار....
تمام زندگی من شده مصداق همین طنز ساده!
صبح آخرین کشیک اینترنی لذت خوردن نیمروی صبح کیشیک زیر زبونم بود که یه نفس راحت کشیدم و گفتم: تموم شد. دیگه تو زندگیم کیشیک نمیدم.
کمتر از ۲ سال بعد، اول مهر ۸۷ ساعت ۸ صبح خود من بودم که پشت میز اورژانس علی اصغر نشستم و فردا ظهرش گیج و منگ از پشت میز بلند شدم. و ۲و نیم ماه بعد ۱۷آذر ۸۷ تازه فهمیدم چه بلایی سرم اومده. وقتی کارت ورود و خروج من برای اولین بار تو یه روز ۲ تا ساعت داشت. یعنی هم رفتم، هم دارم بر میگردم! یعنی برای اولین بار ۱۴ تا کیشک تو ماه میدم. یعنی باید ۱۵ تا کیشیک تو ماه بدی تا بفهمی چقدر خوشبختی که ۱۴ تایی شدی. خوشبختی ۱۴ کیشیکه! ۱۴ تا ۳۰ ساعت. ۱۴ تا ۳۰ ساعت دوندگی و استرس و بی خوابی و سین جیم شدن. خوشبختی ۱۴ تا شب بیداری در ماه.
" ... مرا به سخت جانی خود این گمان نبود ...."
و حالا که شب امتحان ارتقا کشیکی و نصف بیمارستان رو به تو سپردن و مریضات همه بدحالن و مریض بدحالم باید پذیرش بدی و اصلا مگه به مریض مربوطه که تو فردا امتحان داری و استاداتم صبح بخاطر تعطیلی ها یا نیومدن و یا اگه اومدن عجله داشتن نشده درست ویزیت کنن (خوب اونام آدمن، مشغله دارن!) و ..... اونوقتی حالت درست جا میاد که اتندت ساعت ۱۰ شب تلفنی بهت میگه:" فردا صبح قبل از اینکه برین برای امتحان مریضها رو ویزیت می کنین دیگه؟" ..... بله؟!!! کل بیمارستان رو؟!!! ما دو تا؟!!! .... " والا ..... فردا ..... نع! " اینم پایان سال اول رزیدنتی.... نه! این کار کار من نیست.
حالا دیگه خیالم راحته که فردا امتحانمو قبولم.
چقدر این نه یکساله خوشمزه بود! من دیگه سال یکی نیستم!
