وقتی صبح یه کیشیک سخت و کمر شکن، بعد از یه مورنینگ خنده دار و سبک به لطف اینترن فوق العاده کیشیک که شرح حال وضعیت هوشیاری یه بچه با مسمومیت مخدر رو ول می کنه و با هیجان از عملیات پلیسیش برای کشف معتاد بودن پدر و مادر میگه و بعدم که در برابر دهن نیمه باز استاد رادیولوژی با سماجت تصمیم می گیره متقاعدش کنه بهتر از اون سایه قلب و تیموس رو از هم تشخیص میده! .... بیخیال از اینکه کسی بخاطر شب تا صبح بیدار بودنت و دیدن اونهمه مریض ازت تشکر کنه، استادا رو با تنظیم سدیم و پتاسیم و اکسیژن مریضای دیشب تنها میذاری و فرار می کنی و با یه خنده درست و حسابی از توی برف میدوی تا پاویون، سر تا پات پر برف میشه و یخ میزنی. بعد میشینی تو اتاق گرم کنار پنجره، با آرامش و در نهایت فراغت بال نسکافه داغتو مزه مزه میکنی و میذاری خستگیت لابه لای عضلات تنت حرکت کنه، همونطوری با دونه های درشت برف از طبقه چهارم قل می خوری میری میری میری رو زمین آب میشی و تموم میشی، و نمیفهمی از کی خنده از رو لبت پاک نشده .... این درست همون جاست، همون لحظه است که با خودت می گی: چیزی که باید باشه، هست!
+ نوشته شده در یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 0:8  توسط م.
|
ــ اون چراغا برای چی کار می کنن؟
ــ نمی دونم.
ــ آقاهه چطوری رفته اون بالا؟
ــ صاف بشین مامان! می افتی!
ــ اینا دیگه چی ان؟
ــ الو! سلام خاله. خوبی؟ ....
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 19:51  توسط م.
|
