من دنیای کوچیکی دارم. فکر محدود و رشد نکرده ای که جز جلوی پاش جای دیگه رو نمی بینه. جهانی فکر نمیکنه. بشریت سرش نمیشه. هر کاری بکنه حتی یه خطم نمی تونه از بچه های غزه بنویسه. اصلا غزه تو ذهنش نمیادو غزه و غزه ها رو نمیبینه. کوره.
اون داره توی بیمارستانی کار میکنه که هر روز ده ها بچه تو بد ترین شرایط به دنیا میان، تو بدترین شرایط نگهداری میشن، و به بدترین شکل ممکن با مرگ دست و پنجه نرم می کنن. بچه هایی که لابه لای تختهای به هم چسبیده گم می شن و بعد از چند ساعت مرده شون پیدا میشه. بچه هایی که لا به لای ملافه ها سیاه میشن و کسی نمی فهمه. بچه هایی که کسی سراغشون نمیاد. کسی براشون دارو نمی خره. کسی نگران موندنشون نیست. بچه های بی کس.
نوزادایی که راه زنده موندنشون یه آمپول 150 هزار تومنیه. جون می کنن زیر اون لوله وحشتناک که تو ریه شون گذاشتیم و برانکه با دستای کوچیکشون درش نیارن، دستاشونو به بدن میچسبونیم و منتظر بابایی میشیم که براشون آمپول بیاره.... بابایی، که براشون آمپول بیاره....
نوزادایی که تو "ان-آی-سی-یو" هر روز سهم تریاک از مامانشون میگیرن. نوزادایی که دستشون نکروز میشه و یه پانسمان 2000 تومنیش 6 روز طول میکشه اما براشون نمیخرن. نوزادایی که لباس ندارن. شیر ندارن. پوشک ندارن. نوزادایی که مامانشون موقع ویزیت آیت الکرسی میخونه که مرخص بشن، اگه نه که وسط مرگ و زندگی رضایت میده می برتشون. نوزادایی که تو راه اتاق زایمان به دنیا میان و پرت میشن رو زمین. پر از خون. دیر میرسن و مرده به دنیا میان. زود میرسن و نصفه به دنیا میان. نوزادایی که سه تایی تو یه تخت یه نفره میخوابن و پا و سرشون به دیواره تخت له میشه. دستشون تو چشم هم میره و جلوی نفس همدیگه رو میگیرن و سیاه میشن. نوزادایی که لای گان پاره می خوابن و سرد میشن. نوزادای بیچاره... نوزادای بیچاره....
اینا بچه های منن. بچه های کشور من. وقتی زنده ان فقط منو دارن. وقتی میمیرن فقط منو دارن. بچه های من. فقیر و بی کس. تنها و مردنی.
نه! برای نوشتن از عزه دور منو خط بکشین. شرمنده همتون! مغز من دیگه کار نمیکنه، دغدغه من تو دستامه.
