تبليغاتX
حیاط خانه ما

حیاط خانه ما

زندگی من

چند روزه دارم فکر میکنم حرفی جز بیمارستان بزنم. اما بی فایدست. این روزا شادی و خنده و غصه و حس و فکرم، همش تو بیمارستانه. هیچ چیز منو از این فضا بیرون نمیکشه.

به کابوس سر امتحان هیچی بلد نبودن همیشگیم، کابوس صبح به ویزیت نرسیدن، دستورات دارویی رو قاطی کردن، سر مورنینگ ضایع شدن، تو خونگیری رگو پاره کردن و این آخریها "off service note" گذاشتن برای مریضی که اصلا نمیشناسمش هم اضافه شده. چشم کل سیستم آموزشی کشور از همیشه روشنتر. 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

یه زمونی که اصلا یادم نیست کی بود، تو یه کتابی که اصلا یادم نیست چی بود، خوندم که توی مراحل رشد شخصیتی آدما دوره نوجوونی مثلا حول و حوش ۱۳ سالگی اینطوری میشن که، رضایت اطرافیان براشون خیلی مهم میشه. یه سوپر ایگوی قوی پیدا می کنن و سعی می کنن همه را از خودشون راضی نگهدارن. یادمه که همون حوالی ۱۳ سالگی من جدا همینطوری بودم. هیچ چیز برام مهمتر از این نبود که فلان دبیر بداخلاق زورگوی از خود راضی به هر قیمتی که هست ازمن راضی باشه. حدود ۱۵-۱۶ سالگی با اینکه دیگه میدونستم خیلی نظرات دورو بریهام اصلا منصفانه نیست، اما بازم همینطوری بودم. ۲۰ ساله شدم و میدونستم دارم خیلی چیزا رو بهتر از بقیه می فهمم، اما همچنان گرفتار رضایت نگاه از خودم بزرگترها بودم. حالا خیلی از اون سالها گذشته. من دیگه حسابی بزرگ شدم. اما انگار این شخصیت FTT من تو همون مراحل نو جوونی گیر کرده و ابدا قصد رشد نداره. رزیدنت زورگوی سال بالای من، از زیر کار در روی درست و حسابی. که همه کارهاشو انداخته گردن منو برای خودش می گرده، بخاطر یه خطایی که اصلا تقصیر من نیست و تازه هیچ اتفاق مهمی هم نیافتاده، بر میگرده چپ چپ نگام می کنه و من می خوام زمین دهن باز کنه برم توش. بعدم حاضرم ۱۰ برابر اون براش کار بکنم تا خدای نکرده دلخوری ای از من نداشته باشه. یعنی ۱۳ سال و ۶ ماهمم نیست. همون ۱۳ سال!  

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اما چیزی که ما اهالی بیمارستان اطفال رو از همیشه بچه تر میکنه فقط سر و کله زدن با بچه های قد و نیم قد و سر در اوردن از دنیای شیرین و دوست داشتنی اونها نیست. که توی یه جو نا مطمئن و به هم ریخته هیچ بچه ای، بچگیشو دووم نمیاره. بچه باید خیالش ازدور و بر راحت باشه. باید وقتی با دوستاش وسط کیشیک ۲ ساعتی می رن تو یه اتاق بی تلفن پاویون و به بهونه تولد بی خیال می شینن به حرف زدن و خوندن و کیک خوردن، یه کسی باشه که تو بیمارستان همه جا بچرخه و حواسش به همه بخشها باشه و تا اتفاقی می افته بی بد اخلاقی و استرس بیاد در اتاق و بگه فلانی یه لحظه بره سر بخشش. باید یه کسی باشه که جمع را آروم و بی تنش اداره کنه، این بچه های قد رو نیم قد و بشناسه و خوب بدونه پتانسیل هر کس چقدره و کجا میشه روش حساب کرد و کجا باید گذاشت کارشو بکنه ولو با خرابکاری و کجا باید دوید کمکش. بدون مکث. جوری در مورد همه حرف بزنه که انگار جدی جدی بچه های خودشن، با محبت و شناخت، با اغماض و حتی با افتخار. کسی باشه که با پختگی تمام، بلکل فکر راضی نگه داشتن همه این بچه های بهونه گیر و غرغرو را از سرش بیرون کنه، اما با صبر و حوصله غرها رو گوش کنه و بخنده و بگذره. هیچ وقت صداشو بلند نکنه. بدترین بچه هاشو دوست داشته باشه. با همون صدای مطمئنی که جلوی اساتید از همه دفاع می کنه، تو یه جمع خودمونی همه رو تک تک دعوا کنه و هیچکی دلخور نشه. انگار که فقط تو یه جمله داره می گه:" بچه های من! یه خورده جدی تر کار کنین." و همه راضی و خندون میرن که یه خورده جدی تر کار کنن. اما ته دلشون آروم و مطمئنه!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 23:35  توسط م.  | 

"دینگ دینگ دینگ ...." این چیه؟ .... صداست؟ .... "دینگ دینگ دینگ ..." چیکارش کنم؟ .... "دینگ دینگ دینگ ..." این بدن منه؟ تک تک عضلاتمو دارم حس می کنم. درد می کنه. خط وسط بدنم گیر کرده. "دینگ دینگ دینگ ..." یه ارتباطی بین این صدا و بدن من هست. چقدر بدنم درد می کنه. باید حرکتش بدم. "دینگ دینگ دینگ ..." ساعته! آره. خاموشش کنم. با همه قوا دستمو تکون میدم. انگار یه چیزی تو بدنم میشکنه. همون خطه است. ساعتو بر میدارم. ۷ شب؟ ... هوا تاریکه. سرده. بدنم درد میکنه. خدایا! این بدن منه که باید تکونش بدم؟ برم حموم و شام بخورم و ..... فردا شب دوباره کیشیک؟  چقدر خستم ..... چقدر خستم .....

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

شهروند امروز تعطیل شد. دیگه لازم نیست با بدن خسته و کوفته فردای کیشیک برم چند متر جلو تر جلوی دکه روزنامه فروشی از تاکسی پیاده بشم تا بخرمش. لازم نیست توی تاکسی بعدی تند تند شوروع کنم به خوندن و بیماری حرکتم عود کنه و تا شب کلم دور خودش بچرخه. لازم نیست بیام خونه بچینمش روی قبلیها و از اون زیر مجله چند هفته پیش رو بردارم بخونم. یه کم بخونمو و حسابی خوابم بگیره و به خودم سخت بگیرم که "چشماتو باز کن. بخون ببینم همش مونده." اما یه جایی دیگه کم بیارم و خوابم ببره و فردا صبح مجله نصف نیممو روی میز ببینم و غصه ام بشه.

روشنفکران محترم ! حالا که بالاخره یکی پیدا شد و جلوی این آبشار مطلب خوندنی رو گرفت خواهشا دیگه به این زودیها نگران بالا بردن سطح فرهنگ مملکت نباشین. بشینین یه خورده استراحت کنین، یه نفسی تازه کنین، بذارین ببینیم چی چی گفتین تو این مدت. دست شما درد نکنه. 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت 23:16  توسط م.  | 

یه دفعه بی اینکه بخوام افتادم وسط یه عالمه بچه. بچه های کو چولو و قد و نیم قد.

بچه های مریض کلافه که ما رو دوست ندارن و از روپوشهای سفید و گوشیهای آویزون به گردنمون می ترسن و باورشون نمیشه با اون قیافه های خسته و خوابالود بتونیم کاری براشون بکنیم. می چسبن به بغل بابا و مامانشون و التماس میکنن از اینجا بریم. اونوقت قیافه حق به جانب ما که نشستیم به خیال خودمون دردی ازشون دوا کنیم دیدنی میشه.

بچه های مامان و بابا که نه توان تحلیل مشکل رو دارن نه توان برخورد منطقی. فقط می خوان همین الان ، درست همین الان بی هیچ مقدمه و کار اضافه و بررسی، بچه شون خوب بشه و از نگرانی در بیان و بعدم زود برن به کار و زندگیشون برسن. تا بچه به نظر بد حال میاد با نگرانی و دلهره این طرف اون طرف می دون و فکر می کنن الان هیچی برای هیچ کس نباید مهمتر از بچه اونها باشه و تعجب می کنن چرا هر کسی هر کاری دستشه ول نمی کنه بیاد یه کاری رای اونها بکنه. و تا به نظر خوشحال میشه می افتن به خمیازه کشیدن و بی حوصله نگاه کردن و فکر می کنن ما چه ملت ظالم و بی ملاحظه ای هستیم که ساعت ۲ نصف شب میگیم:" نیم ساعت دیگه بمونین تا خیالمون راحت بشه."

و بچه های دکتر. بچه های دکتری که مریض میبینن. کیشیک میدن. درس می خونن. با هم دوست می شن. از رو بچگی دوستیها رو جدی می گیرن، و از رو بچگی همه چیز زود یادشون میره. بچگونه به هم دوروغ می گن. همدیگه را لو می دن و یواشکی تقصیرا رو گردن دوستشون میندازن. موقع خرابکاری به پته پته می افتن و رنگشون می پره و پشت سر هم قایم میشن. گاهی دور و برشونو نگاه میکنن و بدو از زیر کار در میرن. گاهی شیطنت می کنن و کارشونو به ظرافت میندازن گردن یکی دیگه و از خودشون کیف می کنن. هارت و پورت کردنها وبعد کم اوردناشون تو جمع آدمو به خنده می ندازه. بعضیهاشون فکر می کنن بزرگ شدن. بچگونه برای کوچیکترا قیافه می گیرن و دوست دارن بزرگیشونو به رخ بکشن. دوست دارن توی گروه محور باشن و همه حواسشون باشه که اونان که از همه بزرگترن. و بعد وقتی تو این جمع یه سوتی جانانه می دن قیافه هاشون دیدنی میشه. بعضیهاشون نازنازین. چپ بهشون نگاه کنی دو روز قهرن و به هر قیمتی هست بهت می فهمونن باید بری معذرت خواهی کنی. اما وقتی می ری تا دهتو باز نکردی می خندن و زودتر از اون که فکر کنی همه چیز حل میشه. از رو بچگی همه چیز رو جدی می گیرن و تا کسی دعواشون می کنه چشماشون دو میزنه دنبال یه مامان یا بابایی که به دادشون برسه. مورنینگ، راندیا هر چرند دیگه ای تو اون لحظه  اصلا اهمیت نداره. فقط یکی در لحظه تکیه گاهشون بشه.

بین این همه بچه بازیگوش دوست داشنی، حالا من از همیشه بچه ترم. بازی می کنم، دوست میشم، جدی می گیرم و قهر می کنم. و دنبال یه صدایی می گردم که تو دردسر با یه تون قوی بگه:"طوری نیست. پیش میاد. من هواتونو دارم." بچهء بچه. انگار اگه ازم بپرسین چه خبر از ۱۵ تا کیشیک و مورنینگ و بی خوابی و بدو بدو، خیلی هم خم تو ابروم نمیاد. نمیدونم چه طوری بگم. گاهی بهم خوش میگذره. میدونم باورش سخته. اما گاهی واقعا خوش میگذره. تا حالا اینقدر دنیا رو بچگونه ندیده بودم. 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 23:59  توسط م.  | 

ساعت ۲ نصف شب بالاخره هجوم مریض از در و دیوار اورژانس تموم شد و تونستم یه نفسی بکشم. با چشمای باد کرده و دهن خشک پرونده های از ساعت ۱۱ تا ۲ را جمع کردم ببینم چیزی کم و کسر نداشته باشه. گزارشهای خودمو می خونم :

ـــ دختر ۳ ساله با دلدرد خفیف از ۱ هفته پیش ...

ـــ پسر ۵ ساله با کهیر از دیروز صبح ....

ـــ پسر۳ ماهه که یه دونه قرمز اون هفته به صورتش زده، خوب شده. ( می خواستن خیالشون راحت بشه.)

ـــ دختر ۱ ساله با آبریش از بینی از ۳ روز قبل که خوب شده. و سرفه خشک تک تک که دارو خورده و بهتره ....

ـــ پسر ۵ ساله (برادر دختر بالایی) با هیچ علامت و هیچ نشانه ای. (حالا که اونو اوردیم گفتیم اینم نشون بدیم.)

ـــ پسر ۴ ماهه جهت چک هر ۲ هفته یه بار فشار خون ..... (گرفتن فشار این بچه تنهایی نیم ساعت وقتمونو گرفت.)

ـــ دختری با عفونت روده که تا معاینه کردیم و براش نوشتیم تو اورژانس کاراش انجام بشه رضایت دادن بردنش تا با پزشک خودش مشورت کنن ....

ـــ دختر ۴ ساله با یه لبخند گنده از اینطرف تا اون طرف دهنش که مادرش احساس می کرده انگار داره سرما می خوره. هیچ مشکلیم نداره. (دقیقا ساعت ۲ نصف شب.)

ـــ ......

نکنین. این کارا را نکنین. اون دکترم از بد روزگار اونجا گیر افتاده و بعد از ۲۴ ساعت کار، ۲ نصف شب باید بشینه مریض ببینه. معلومه که داره می میره برای یه ذره خواب. به هر کی اعتقاد دارین این کارا را نکنین.  

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت 21:36  توسط م.  |