چه؟ فرومایگان نیز برای زندگی ناگزیرند؟"
"وه! چه بسا از جان نیز بیزار شدم چون فرومایگان را نیز از جان بهره مند یافتم."
نیچه
زندگی من
چه؟ فرومایگان نیز برای زندگی ناگزیرند؟"
"وه! چه بسا از جان نیز بیزار شدم چون فرومایگان را نیز از جان بهره مند یافتم."
نیچه
ویزیت ای سی یو یعنی وارد شدن به اون اتاق پر سر و صدا و شولوغ پولوغ. نگاه کردن طرف چپ و یه راست رفتن سر تخت ۳ و ...
ـــ سلام علی رضا! چطوری؟ خوبی عزیزم؟ ... سچوریشنت که عالی شده. آفرین!
و نگاه کردن به اون دو تا چشم درشت خوشکل با مژه های بلند .... که همیشه خیس بود و ملتمس. و تمیز کردن ترشحات ریه اش که اصلا معلوم نبود از کجا میاد و دیگه کسی وقت نمی کرد تمیزش کنه.
امروز صبح تختش خالی شد. خودم با دستام ماساژش دادم. به زور هوا فرو کردم تو ریه اش. دارو زدم. هر کاری کردم بر نگشت. بدن کوچیکش سرد سرد شد. هی ماساژش دادم. گفتم نمی ذارم سرد بشی. اما سرد شد .... و .... مرد. همه این کارایی که براش کردم، فقط خود خواهی بود. بخاطر خودم داشتم برش می گردوندم. وگرنه کیه که ندونه التماس اون نگاه چی بود؟
اسمش پرهامه. ۲ ماهشه و ۱ ماهه تو آی سی یو بستریه. ریه هاش از کار افتاده. غذا نمی تونه بخوره. با لوله شیر میریزیم تو معدش که اونم تحمل نمی کنه. مغزش درست تشکیل نشده و قیافش غیر عادیه. و یه کمی ترسناک. هوشیار نیست. نه نگاه می کنه و نه زیاد تکون می خوره. می دونی و می دونن که نمی مونه. همین دو ماهم به دنیا بدهکاره. برای تو یه بچست با چند تا لوله از جاهای مختلف بدنش که باید جاش درست باشه و ورودی و خروجیش تنظیم بشه. و چند تا عدد که باید دو ساعت یه بار بنویسی و مواظب باشی از یه حدی بالا و پایین نره. کارتو با دقت انجام میدی. جدول براش می کشی و مرتب همه عدد ها رو چک می کنی. دقت می کنی چیزی از قلم نیفته. ۲ ساعت یه بار اومدی چک کردی و اگه عددی از محدوده بیرون رفته انقدر یه چیزایی رو بالا پایین بردی تا اومده سر جاش. احساس خوبی داری و خوشحالی که داری کارتو درست انجام میدی. همه چیز خوبه. تا اینکه یه بد بیاری میاری....... یه بد بیاری میاری و یه بار که با اعتماد به نفس و قدمای محکم و رضایت کامل میای برای ویزیت میبینی باباش بالای سرشه. سرشو اورده پایین و داره در گوشش نجوا می کنه. قربون صدقش میره و براش شعر می خونه، بهش می گه "خوب میشی بابا، نمی ذارم درد بکشی، غصه نخور، خودم مواضبتم. خوب میشی بابا." دستشو ناز می کنه و می بوسه. داری نگاش می کنی که یه دفعه سرشو میاره بالا. زورکی می خندی و دست و پاتو گم می کنی.
ـــ " پرهام امروز چطوره؟"
میگه:" یه کم این طرف سرش ورم کرده. ببینین. اینطوری نبود. چرا؟"
ـــ ....آهان!.... سرش؟..... همینطوری نگاه می کنی. صدای خودتو می شنوی که:" خوب میشه. چیزی نیست."
با اون لبخند ابلهانه. سرتو آروم میندازی پایین و عدداتو می نویسی و بی صدا ردتو میگیری میری دنبال کارت.
ساعت ۱۱ شبه. یه بچه ۳ ساله رو میارن با تب. خستم و خوابم گرفته. اما کشیک اوله و به خودم سخت می گیرم. با وسواس تمام شرح حال می گیرم و با دقت می نویسم که چیزی از قلم نیفته. علائم حیاتی رو دقیق چک می کنم. از بالا تا پایین کامل معاینش می کنم. به سال بالاییم زنگ می زنم. نظرشو می پرسم و با کتاب چک می کنم. تو پرونده کامل توضیح می دم به چی شک کردم. و برنامه درمانیم چیه. یک ساعتی سر مریض معطلم اما خیالم راحته دارم چیزی کم نمی ذارم. براش آزمایش می نویسم و برای پدر مادرش توضیح میدم که تبش الان خیلی مهم نیست. اما باید علتشو پیدا کنیم. برای همین اول این آزمایشا رو باید انجام بدین.
تو چشمام نگاه می کنن و می گن: " تب بر براش نمی نویسین؟"
میگم:" اول آزمایشا رو بدین. تبش خیلی بالا نیست. نگران نباشین."
میگن:" کی آماده میشه؟"
ــــ ۱.۵ ساعت دیگه.
ــــ اوه! خیلیه که. نمیشه زودتر؟
ــــ نه. این حد اقلشه.
ــــ خوب بنویسین اورژانسی.
ــــ این حد اقلشه.
ــــ می تونیم ببریمش؟
ــــ بله می تونین رضایت بدین.
ــــ آّره بابا. رضایت می دیم. فردا می بریمش دکتر خودش.
(نگاه می کنم.)
ــــ پس یه تب بر براش بنویسین تا بریم.
ــــ اگه رضایت بدین دیگه چیزی براش نمی نویسم.
ــــ خوب چرا؟
ــــ چون من هنوز تشخیص ندادم. اول باید علتش رو بدونم.
ــــ بریم بابا. یک ساعت وقتمون تلف شد.
وسائلشونو تند تند جمع می کنن و می رن.
.... همینطوری نگاه می کنم ......