بچه که بودم هر وقت چیز خوبی داشتم همه بهم می گفتن "قدرشو بدونا!" و با این جمله استرس من برای پیدا کردن راه دونستن "قدر" شوروع میشد. همه دقتمو بکار می بردم، فکر می کردم و فکر می کردم. اما هیچ وقت عقلم به جایی قد نمی داد. فرصتم تموم بود با شنیدن این جمله استرسم چند برابر میشد که "دیدی گفتیم باید قدرشو بدونی؟". و من فقط دنبال کاری می گشتم که هیچ وقت خدا انجامش نداده بودمو بهش می گن "قدر دونستن". و نشد کسی یه بار بهم بگه "آفرین! خوب قدرشو دونستی ها!" . یا یه بار بیاد بشینه کنارم انگشتشو بذاره رو یه کار و بگه "بیبن!به این میگن قدر دونستن".نه! انگار که قدر دانی یه کاری بود برای نکردن. برای نشون دادن یه جای خالی. برای استرس پیدا کردن و حسرت خوردن.
حالا خیلی از اون سالها گذشته و من چندین و چند ساعت به قدر دونستن فکر کردم و الان که دارم آخرین تابستون زندگیمو می گذرونم و بی دغدغه ترین روزای ممکن رو پشت سر میذارم، استرس بچگیم همونطوری خام و دست نخورده اومده سراغم. دست از سرم بر نیمداره، "من باید قدر این روزا رو بدونم". چشمامو ریز کردم، ابروهام رفته تو هم، لبام جمع شده و فکرم گوله شده روی دونستن قدر این روزا! اما بی فایدست. از همین الان دارم اون صدی لعنتی رو تو گوشم میشنوم که با حسرت میگه "دیدی گفتم باید قدرشو بدونی؟"
اینجا می خوام شما را شاهد بگیرم. می خوام بهتون بگم من دارم قدر این روزا رو میدونم. این روزای سبک. این روزای آزاد و بی مسوولیت. به خدا من دارم قدرشو میدونم. ایناها! تا ظهر می خوابم. بی بروبرگرد. کیف می کنم که اصلا کسی خونه نیست تا حتی یه نگاه معنی دار بهم بکنه. وفت تلف می کنم، هر چی دلم بخواد. می رم تو عالم هپروت و چند ساعت همینطوری یه جا میشینم پفک می خورم و فکر می کنم. یه روزایی بی اینکه یه کلمه با کسی حرف بزنم صبح تا شب فقط کتاب می خونم. یه روزایی چشمام رو هنوز باز نکرده این دکمه پاور نازنین رو فشار می دم و تا شب حجم فضای اشغالیمو حتی یه سانتم تکون نمیدم. هی می گردم و هی می خونم و می نویسم. بعد از ظهرا هر ساعتی که عشقم بکشه می خزم زیر لحاف و چشمامو با خیال راحت می ندازم رو هم و برای خودم قصه می گم تا آروم آروم خوابم ببره. و اصلانم لازم نیست حتی یه نگاه یه آلارم موبایلم بندازم. یا وقتی بیدار میشم با وحشت دنبالش بگردم و با غصه دنیا تو صدام بگم " چقدر خوابیدم!". نه اصلا ساعتهام مال هیچ کس جز خودم نیست. شبا تا هر وفت بخوام بیدار می مونم. هر چی بخوام قهوه و نسکافه و چایی می خورم و هیچ باکیم نیست که تا صبح چشمم رو هم نیاد یا خوابم اصلا مفید نباشه. زمان مال منه. شماهام شاهدین. من دارم قدر لحظه لحظه این زمانی که تو چنگمه رو می دونم. تو رو به هر کی قبول دارین، این تابستون که تموم شد و از هر چی دارم و ندارم فقط یه مشت خالی برام موند، یه وقت نکنین بهم بگین "گفتیم که باید قدرشو بدونی!" ها. حسرتو به روزام تزریق نکنین. چیزی اگه هست همین الان بهم بگین.