تبليغاتX
حیاط خانه ما

حیاط خانه ما

زندگی من

از امروز وارد مرحله جدیدی از زندگیم شدم که هیچ ارتباطی با مرحله قبلی نداره. خواب و استراحت، اینترنت و شب بیداری و چایی، کتاب و فیلم و وبگردی، وقت کشی و وقت کشی، همه به طرز عجیبی ناگهانی تموم شد. یک سقوط آزاد بی نقص.

ــ کشیکهاتون با ۱۵ تا تو ماه شوروع میشه. ماه اول شب تا صبح بیدارین. اما بعدش شاید بتونین یه کم بخوابین. هر روز صبح مورنینگ دارین. و بعدش ویزیت و راند و .... . کلا فشار کار بالاست. ماه اول روزی نیست که به خودتون فحش ندین اما ماه اول رو دووم بیارین دیگه میگذره. حد اکثر فشار فقط یک ساله. میانگین کاهش وزن بین ۸ تا ۱۲ کیلو .....

اینها اصلا هیچ اشکالی نداره. نه نازنازیم، نه با این محیطها نا آشنا. فقط دارم به یه چیز فکر می کنم. دو ماه پیش یه روز صبح فکر کردم برای کاری باید برم دانشگاه. حدس می زدم لازم نیستها! اما گفتم برم شاید مهم باشه. صبح زود بیدار شدم. واقعا خوابم می اومد اما بیدار شدم. خواب بد جوری می چسبید. فکر کردم بی خیال نمیرم. اما آخرش پا شدم رفتم..... عجب اشتباهی کردم.

+ نوشته شده در  شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 23:38  توسط م.  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 12:53  توسط م.  | 

روزی روزگاری، شهروند امروز، بادبادکباز، پیانو. روزی روزگاری، شهروند امروز، بادبادکباز، پیانو. روزی روزگاری، .... دیگه وقتم داره تموم میشه و دور خوش گذرونیم تند شده. سه روزه که بی وقفه دارم بین اینها می چرخم.

پ.ن:روزی روزگاری از نوع مرادبیک و بادبادکباز از نوع کتاب.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 19:59  توسط م.  | 

بچه که بودم هر وقت چیز خوبی داشتم همه بهم می گفتن "قدرشو بدونا!" و با این جمله استرس من برای پیدا کردن راه دونستن "قدر" شوروع میشد. همه دقتمو بکار می بردم، فکر می کردم و فکر می کردم. اما هیچ وقت عقلم به جایی قد نمی داد. فرصتم تموم بود با شنیدن این جمله استرسم چند برابر میشد که "دیدی گفتیم باید قدرشو بدونی؟". و من فقط دنبال کاری می گشتم که هیچ وقت خدا انجامش نداده بودمو  بهش می گن "قدر دونستن". و نشد کسی یه بار بهم بگه "آفرین! خوب قدرشو دونستی ها!" . یا یه بار بیاد بشینه کنارم انگشتشو بذاره رو یه کار و بگه "بیبن!به این میگن قدر دونستن".نه! انگار که قدر دانی یه کاری بود برای نکردن. برای نشون دادن یه جای خالی. برای استرس پیدا کردن و حسرت خوردن.

حالا خیلی از اون سالها گذشته و من چندین و چند ساعت به قدر دونستن فکر کردم و الان که دارم آخرین تابستون زندگیمو می گذرونم و بی دغدغه ترین روزای ممکن رو پشت سر میذارم، استرس بچگیم همونطوری خام و دست نخورده اومده سراغم. دست از سرم بر نیمداره، "من باید قدر این روزا رو بدونم". چشمامو ریز کردم، ابروهام رفته تو هم، لبام جمع شده و فکرم گوله شده روی دونستن قدر این روزا! اما بی فایدست. از همین الان دارم اون صدی لعنتی رو تو گوشم میشنوم که  با حسرت میگه "دیدی گفتم باید قدرشو بدونی؟"

اینجا می خوام شما را شاهد بگیرم. می خوام بهتون بگم من دارم قدر این روزا رو میدونم. این روزای سبک. این روزای آزاد و بی مسوولیت. به خدا من دارم قدرشو میدونم. ایناها! تا ظهر می خوابم. بی بروبرگرد. کیف می کنم که  اصلا کسی خونه نیست تا حتی یه نگاه معنی دار بهم بکنه. وفت تلف می کنم، هر چی دلم بخواد. می رم تو عالم هپروت و چند ساعت همینطوری یه جا میشینم پفک می خورم و فکر می کنم. یه روزایی بی اینکه یه کلمه با کسی حرف بزنم صبح تا شب فقط کتاب می خونم. یه روزایی چشمام رو هنوز باز نکرده این دکمه پاور نازنین رو فشار می دم و تا شب حجم فضای اشغالیمو حتی یه سانتم تکون نمیدم. هی می گردم و هی می خونم و می نویسم. بعد از ظهرا هر ساعتی که عشقم بکشه می خزم زیر لحاف و چشمامو با خیال راحت می ندازم رو هم و برای خودم قصه می گم تا آروم آروم خوابم ببره. و اصلانم لازم نیست حتی یه نگاه یه آلارم موبایلم بندازم. یا وقتی بیدار میشم با وحشت دنبالش بگردم و با غصه دنیا تو صدام بگم " چقدر خوابیدم!". نه اصلا ساعتهام مال هیچ کس جز خودم نیست. شبا تا هر وفت بخوام بیدار می مونم. هر چی بخوام قهوه و نسکافه و چایی می خورم و هیچ باکیم نیست که تا صبح چشمم رو هم نیاد یا خوابم اصلا مفید نباشه. زمان مال منه. شماهام  شاهدین. من دارم قدر لحظه لحظه این زمانی که تو چنگمه رو می دونم. تو رو به هر کی قبول دارین، این تابستون که تموم شد و از هر چی دارم و ندارم فقط یه مشت خالی برام موند، یه وقت نکنین بهم بگین  "گفتیم که باید قدرشو بدونی!" ها. حسرتو به روزام تزریق نکنین. چیزی اگه هست همین الان بهم بگین.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 16:0  توسط م.  | 

  • ای بابا! فکر می کردم اینطوری بشه اما راستی نه انقدر زود. امشب انگار کوه غصه تودلمه. اونهم بعد از دیدن تنها برنامه دوست داشتنیم، ۹۰. اونهم بعد از دیدن تنها قسمت دوست داشتنی فوتبالم، قطبی. کسی که یک سال از دیدنش روحیه می گرفتم.  
  •  آخه چرا بر گشتی؟ فقط بگو چرا؟ ......
  • چقدر خوشحالم که قردوسی پور هست. جدی خوشحالم. هر کس می خواد باشه و از هر جایی حمایت بشه و هدف هر چی که می خواد باشه. الان برام هیچ فرقی نداره. فقط خوشحالم. خوشحالم که می تونم پای برنامه یه نفر بشینم و یه بند بگم:" آهان! دمت گرم". لذت می برم  وقتی حس می کنم جواب حرفای مفت بی معنی، همونجوری که تو دل منه، همونجوری که باید باشه، ساده و شفاف از دهن یه نفر، استادانه بیرون میاد و همه میشنون. اصلا انگار که خودم دارم حرف می زنم. من اصلا نمی خوام فکر کنم هدف چیه. من فقط می خوام فکر کنم که یه اتفاق خوب داره می افته: من این خالی شدن حرف دل رو دارم تجربه می کنم.  و واقعا فقط همینجا تجربش می کنم. فقط پای ۹۰.
  • خستم. از رودربایستی خستم، از احترام فله ای. از لقمه رو پیچوندن و خورده ریزه هاشو رو زمین ریختن. از چاخان. از مصلحت اندیشی. از شک و لکنت. از اینها خستم. و لذت می رم وفتی یکی همینجوری بی هیچ مقدمه چینی، بی هیچ مصلحت اندیشی، بی هیچ شک و تردید، یهو به علی دایی گردن کلفت زبون نفهم می گه:" آقای محترم (به قول خودتون) ... حرفتون حرف زوره!" .... آخ کیف می کنم. آخ کیف می کنم. 
+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 3:14  توسط م.  | 

رفتیم یه کم ادا در اوردیم و اومدیم.

اما نه جسارتش بود و نه شعفش. همه چیز کم بود .....

+ نوشته شده در  جمعه یکم شهریور 1387ساعت 2:19  توسط م.  |