واقعا خوشبختی تو دل آدماست؟ یعنی هر کسی با هر شرایطی و تو هر زمانی همینقدری که الان هست خوشبخت می شد؟ شنیدن این جمله دیگه برام عادت شده جوریکه وقتی میشنوم انگار باورش دارم. اما جدا چقدر درسته؟
کتاب "دل کور" نوشته "اسماعیل فصیح" رو می خونم. داستان از حدود سال ۱۳۲۰ شروع میشه. یعنی تقریبا ۶۰-۷۰ سال پیش (نه چندان دور) تو یکی از محله های تهران و اونهم در مورد یه خونواده متوسط (نه چندان پایین). خودمو یکی از اعضاء این خونه قدیمی تصور می کنم. کافی بود ۷۰ سال پیش به دنیا می اومدم با یه شانس متوسط. خیلی دور از ذهن نیست. اگه دختر بودم، که جام تو زیرزمین بود. کنار مطبخ. چند بارم تو روز می اومدم کنار حوض وظرف و لباس می شستم. اوج فعالیتم می شد داشتن یه دار قالی و هی بافتن و بافتن، و گاهی بین بافته ها باکسی تو خونه دهن به دهن شدن و جیغ و داد کردن. از خونه بیرونم می رفتم. ماهی ۲-۳ بار برای حموم، گاهی هم دیدن در و همسایه ها تو روضه و نذری پذون و پچ پچ، که کی زن گرفت و کی بچه دار شد. اینم از تفریح. تا اینکه یه قلندری پیدا می شد و بی اینکه بفهمم کی هست و از کجا اومده یهو یه روزه می شدم عروس خونش. چیزی عوض نمیشد. ارباب اربابه. شوهرت باشه یا بابات فرق نداره. حرف رو حرفش نیست. اون جاش تو تالار بودو من بازم تو زیرزمین. مهمونم اگه براش می اومد می رفت تو تالار و سهم من بردن چایی بود و میوه و غذا و تعارفش از لای در. همین. تو ۲۰ سال ۱۵ تا بچه پیدا کردن و بعدم بزرگ کردنشون که دیگه چیزی از آدم نمیذاره. آخر سرم ساختن با زن صیغه ای ارباب و فقط تو را خدا که کسی نفهمه.
اگه پسر بودم. یه خورده اوضاع بهتر بود اما چقدر؟ تا دست راست و چپمو می فهمیدم باید می رفتم سر مغازه. سوادم در حد حساب دخل. دوستام پسرای محل که گاهی باهاشون میشه رفت کوچه گردی. با فوقش از محل بزنی بیرون برای یه نمایش بی سر و ته. هوام که تاریک میشه کوچه پر از لات مسته و خونه جای فحش و کتک و نفرین" آقا جون". خالی کردنش سر مادرو خواهر بی پناهم که کار سختی نیست. آخر سرم تا که میام کسی رو بشناسم و از چیزی سر در بیارم دست یکی تو دستمه و میشم مرد خونه. یهو. باید صبح تا شب جون بکنم تا خرج یه خونواده ۱۴-۱۵ نفری رو در بیارم، اگه بشه و شالوده خونواده را نگه دارم در نره. که اصلا نمیشه.
این زندگی خالی و دلگیر با من خیلی فاصله نداشت و چه بسا نداره! شاید همین الان هم یه کم که دورتر بشیم مثلش کم نباشه. اما من چرا نمی تونم باور کنم تو اون شرایطم میشد همینقدر احساس خوشبختی داشته باشم، که دارم؟ خوشبختی واقعا تو دل آدماست؟ شادیهای کوچیک آدمای کوچیک جدا با شادیهای بزرگ فرقی نداره؟ زندگی تو یه خونواده با فرهنگ، تو یه شهر ثروتمند، تو یه کشور پیشرفته واقعا اهمیتی نداره؟ واقعا فرقی نداره که آدم برای تفریح بره "ونیز" یا اینکه بره سر ایوون خونه همسایه چایی بخوره؟ واقعا برای احساس خوشبختی فرقی نداره آدم صبح تا شب تو مطبخ باشه و دیگ بسابه یا برای خودش کار کنه، کاری که دوست داره. روزای تعطیلم کتاب بخونه، تو اینترنت بگرده و عصر بره تو پاساژهای خوشکل خرید کنه؟
من که تو کتم نمیره. میدونم با دل گرفته هیچ جا به آدم خوش نمیگذره. اما این دلیل خوبیه که بر عکسشم صادق باشه؟ خوب من آدمی نیستم که همه چیز تو زندگیش داشته باشه و تو بهترین زمان تاریخ به دنیا اومده باشه. منفی بودن این جوابهام کم برام گرون تموم نمیشه: من به جبر زمان اینهمه خوشبختی رو برای همیشه از دست دادم. و دیگه کاری نمیشه کرد. اما چیکار کنم؟ یه بار که یه چیزی تو کتت نره، دیگه نمیره!