وقتی آرزوی بزرگ بچگیتون، بی اینکه جدی بهش فکر کرده باشین، یا براش زحمتی کشیده باشین، بی اینکه لطافت و درخشش یه آرزو را از دست داده باشه و شکل منطقی یه هدف پیدا کرده باشه، یهو بی مقدمه بیاد در خونتون و جلو چشمتون برق بزنه، هیجان شاد و سبکی احساس می کنین که جدا قابل وصف نیست.
آرزوی بزرگ بچگی من کنار دستمه. مثل یک هدیه آسمونی! مثل یک جادو! فقط کافیه باورش کنم تا خوشبختترین آدم دنیا باشم. حتی برای چند لحظه!
آرزوی بزرگ بچگی من داشتن یک پیانوی قهوه ای سوخته براق بود.
وقتی خیلی کوچیک بودم میخوندیم:" پیانویی دارم خیلی قشنگه....!" و من تصور پیانویی میکردم که به جای "دودودو دودودو دودودو"ی شیپور یا " بوم بوم بوم، بوم بوم بوم " طبل، به دلنشینی یه ساز واقعی میگه:"لای لالا لالای لای لالا لای لای لای لای...". بزرگتر که شدم وقتی "دختر مهربون" میشست پشت پیانوی رویاییش دلم میرفت. و وقتی زنان کوچک وضع مالیشون بد شد و رفتن تو یه خونه قدیمی، اما همچنان پیانوی دست دو داشتن جا خوردم. بازم بزرگتر شدم و تو خیلی از رمانهایی که می خوندم یه جورایی پیانو بار لطافت بخشیدن به شخصیتهای مختلفی رو میکشید که انگار از بقیه کار درستتر بودن و بیشتر میفهمیدن. اینجوری شد که داشتن یه پیانو آرزوی بزرگ بچگی من شد اما هیچ وقت برای رسیدن بهش تلاشی نکردم. مثل یه آرزوی با شخصیت اون کنار نشسته بود تا اینکه....
تا اینکه اون روز قشنگ ه. برام لواشک انار خرید و از آرزوهای بچگیم پرسید....!
(یعنی خوب اگه لواشک انار میخرید که دیگه حرف نداشت. من حتی به یه لواشک سیب بیخودیم راضی بودم. اما وقتی ه.ی شما دست خالی از آرزوهای بچگیتون می پرسه، فقط یه قوه تخیل قوی میتونه کمکتون کنه! )
و حالا این منم که میتونم با حس بی نیازی خاصی بگم:" به بزرگترین آرزوی بچگیم رسیدم."