تبليغاتX
حیاط خانه ما

حیاط خانه ما

زندگی من

رفت...

آخ ..... چقدر دوستش داشتم!

دزد سر گردنه بی همه چیز آدم کشم که با نگاه زیر چشمی گفت:" برای من خاله لیلا از همه عزیزتره! نمی خوام کسی روش تفنگ بکشه!"..... مراد بیکم.....

نبض خونه سبزم! که می چرخید و می چرخید و دستهاشو بی پروا تو هوا میرقصوند و با اون صدای دورگه دیوونه کنندش میگفت:" اون پایین پیش خانوم جون و آقا جون، هست....."

بابای خواهران غریب که دستشو از شیشه ماشین پرتاب کرد بیرون و داد زد که:" خوب منم کار کردم. همه کار میکنن. آی مردم! مگه شما کار نمیکنین؟......"

" دیگر از اینهمه سلام ضبط شده بر  آداب لاجرم خسته ام....."، ریرای نو جوونیم..... اون صدا....

اون بازیگر شیرین و دوست داشتنی من که شاید اگه دستاشو میگرفتی، دیگه بازی ازش نمی اومد،...

رفت..... 

چقدر دوسش داشتم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 22:25  توسط م.  | 

وقتی آرزوی بزرگ بچگیتون، بی اینکه جدی بهش فکر کرده باشین، یا براش زحمتی کشیده باشین، بی اینکه لطافت و درخشش یه آرزو را از دست داده باشه و شکل منطقی یه هدف پیدا کرده باشه، یهو بی مقدمه بیاد در خونتون و جلو چشمتون برق بزنه، هیجان شاد و سبکی احساس می کنین که جدا قابل وصف نیست.

آرزوی بزرگ بچگی من کنار دستمه. مثل یک هدیه آسمونی! مثل یک جادو! فقط کافیه باورش کنم تا خوشبختترین آدم دنیا باشم. حتی برای چند لحظه!

آرزوی بزرگ بچگی من داشتن یک پیانوی قهوه ای سوخته براق بود.

وقتی خیلی کوچیک بودم میخوندیم:" پیانویی دارم خیلی قشنگه....!" و من تصور پیانویی میکردم که به جای "دودودو دودودو دودودو"ی شیپور یا " بوم بوم بوم، بوم بوم بوم " طبل، به دلنشینی یه ساز واقعی میگه:"لای لالا لالای  لای لالا لای  لای لای لای...".  بزرگتر که شدم وقتی "دختر مهربون" میشست پشت پیانوی رویاییش دلم میرفت. و وقتی زنان کوچک وضع مالیشون بد شد و رفتن تو یه خونه قدیمی، اما همچنان پیانوی دست دو داشتن جا خوردم. بازم بزرگتر شدم و تو خیلی از رمانهایی که می خوندم یه جورایی پیانو بار لطافت بخشیدن به شخصیتهای مختلفی رو میکشید که انگار از بقیه کار درستتر بودن و بیشتر میفهمیدن. اینجوری شد که داشتن یه پیانو آرزوی بزرگ بچگی من شد اما هیچ وقت برای رسیدن بهش تلاشی نکردم. مثل یه آرزوی با شخصیت اون کنار نشسته بود تا اینکه....

تا اینکه اون روز قشنگ ه. برام لواشک انار خرید و از آرزوهای بچگیم پرسید....! 

(یعنی خوب اگه لواشک انار میخرید که دیگه حرف نداشت. من حتی به یه لواشک سیب بیخودیم راضی بودم. اما وقتی ه.ی شما دست خالی از آرزوهای بچگیتون می پرسه، فقط یه قوه تخیل قوی میتونه کمکتون کنه! )

و حالا این منم که میتونم با حس بی نیازی خاصی بگم:" به بزرگترین آرزوی بچگیم رسیدم." 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 14:21  توسط م.  | 

من خیلی شاکیم!

یک. اینجا کاملا رسمی و جدی اعلام میکنم اگه اومدین خونه ما مهمونی، و بعد از غذا خواستین با نهایت لطف و قدردانی، رخوت دوست داشتنی منو که حاصل دو ساعت غذا درست کردن و چیدن و بعدش خوردن یه غذای خوشمزست، با شستن ظرفها کاملا له کنین، من دیگه اصلا مقاومتی نمیکنم. میام میشینم. پامو میندازم رو پام و در کمال آرامش برای خودم تخمه میشکنم، میوه میخورم و جک تعریف میکنم. و شمایین که باید تا دونه آخر ظرفها رو تنهای تنها بشورین. (بعد تازه اون جا ظرفی بالای ظرفشویی ما شله و احتمال داره در یه آن هر چی شستین بریزه رو سرتون.) این خط این نشون. دیگه میل خودتونه!

دو. این روزا "من میدونم" فراگیر داره اذیتم میکنه. تو چشمای دور بریهام که نگاه میکنم برق میزنه: "من خیلی بلدم."   "من خیلی میفهمم."    "من این چیزارا خیلی دیدم."     "من تجربه دارم"   و ....                                                                                                                                خوب اگه دیدین من واقعا درمونده و بیچارم چونکه هرروز میرم سبزی خوردن میخرم و همش زود خراب میشه و میریزم دور و کلی پولم هدر میره و دیگه جونم به لبم اومده، خیلی خوبه بیاین بهم یاد بدین چه جوری باید سبزی رو تو یخچال نگه دارم که سالمتر و تازه تر بمونه و تا چند روز بشه خورد. اما اگه بدونین که من در سال گذشته اولین باره سبزی خوردن خریدم، اونم بخاطر شما و اصلانم برام مهم نیست کی خراب بشه چون من اصلا یادم میره بخورم و به هر حال سرنوشتش سطل آشغاله، توضیح مغرورانه شمابرای بهتر نگه داشتنش تو یخچال تا هی بیشتر و بیشتر بمونه واقعا چه جای گفتنی داره؟!! یا توضیحات دیگتون برای سریعتر سرخ کردن سیب زمینی. سر حال نگه داشتن گل تو گلدون یا بهتر درست کردن دوغ گازدار یا انواع خاصیت غذاها و ... این که شما اینها رو میدونین همونقدر برای من بی اهمیته که آقای سیاوش کتابای نیکوس کازانزانکیس رو میدونه. بسه ول کنین. من وقتی میگم چه خبر، میخوام از آخرین دغدغه هاتون بگین. از آخرین اتفاقی که عجیب بوده براتون. از آخرین احساستون. آخرین دنیای ذهنیتون. آخرین روزی که بهتون خوش گذشته. آخرین باری که از ته دل خندیدین یا جا خوردین. از ته دل شک کردین.... اصلا از همین دم دستی ترین احساستون. همین که هنوز ناب و طبیعیه. همین الان. آخه اینهمه حرف برای گفتن هست. حرفایی که فقط تو کله شما به دنیا اومده و فقط از دهن شما میتونه بیرون بیاد. منحصر به فرد! تک. حیف نیست؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 0:32  توسط م.  | 

یکی از بهترین مزه های دنیا میدونین چیه؟

گوجه های کباب شده را که بذاری تو یه ظرف، اونوقت آب این گوجه ها که جمع شده تو ظرف رو سر بکشی، عالیه.

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 0:51  توسط م.  | 

من به یک بازی اینترنتی دعوت شدم. معرفی چند تا از وبلاکهایی که میشناسی و لینک بهشون. نمیدونم چرا بهش میگن بازی اما کار جالبیه. کسی که منو دعوت کرد (که خودش یه وبلاگ خوب داره) وبلاگهایی رو که صاحب وبلاگشونو ندیده دعوت کرده. منم فکرمو بی جهت به کار نمی ندازمو  از این ایده خوب استفاده میکنم.

oldest fashion وبلاگی که من جدا بهش علاقه دارم. هر وقت میخوام یه کم بیناییم لذت ببره و از حال و هوای همه چیزایی که فکرمو اشغال کرده بیام بیرون میرم اینجا. با سرعت بالای مطلب گذاشتنش همیشه حرف جدید داره.

خانوم "شین" و آقای "الف" هر دو عالی مینویسن. خانوم شین ذهنمو به مسائلی که تا حالا بهشون فکر نکردم باز میکنه و آقای الف انگار همونی که میخواستم بنویسمو مینویسه. اما جوری که به خودم میگم خوب شد من ننوشتما!

و "سوسن جون" یه وبلاگ کاملا متفاوت حاصل یه استعداد خاصه که فقط خیلی کم مطلب میذاره. حالام که رفته "تا اطلاع ثانوی"! 

اینم از بازی!

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 18:19  توسط م.  | 

پیری .... 

درموندگی. عجز. وارفتگی. وارفتگی...

فرو ریختن همه هستی. تحمل،.. تحمل "دلسوزی" به جای محبت. تحمل "مراقبت" به جای همراهی. تحمل تنهایی.

وامونده شدی، وامونده!

همه چیز تموم شده؟.... نه! بدتر از این. همه چیز داره تموم میشه! و تو داری لحظه به لحظه این تموم شدن را لمس میکنی. میبینی که داری کنار گذاشته میشی. داری ته میکشی.

زشت و خم و چروکیده. کم حا فظه و کم هوش،بی اهمیت برای همه، داره آروم آروم وقتت تموم میشه. 

پوچی وحشیانه پیری. دوستش ندارم. ازش میترسم. کاش دستی، خطی، ضربی، چیزی بود که تو اوج خوشبختی راهو قطع میکرد. اما چیزی نیست. هیچ چیز نیست جز یه سراشیبی که با بی رحمی داره هیچت میکنه. نکنه یه روز این نگاه پر التماس مال من باشه!!

ازش میترسم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 15:0  توسط م.  | 

ما باید مادرانمان را دوست بداریم
وقتی اخم میکنند و بی دلیل
وسایل خانه را به هم میریزند
ما باید بدویم و دستشان را بگیریم
تا مبادا خدای نکرده تب داشته باشند
 
ما باید پدرانمان را دوست بداریم
برایشان دمپایی مرغوب بخریم
و وقتی دیدیم به نقطه ای خیره مانده اند،
برایشان یک استکان چایی بریزیم
پدران
پدران
پدرانمان را ما باید
دوست بداریم
                                                   "حسین پناهی"
+ نوشته شده در  دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 23:47  توسط م.  |