موسیقی مبتذل و بی مایه ی "اندی"، وقتی همصدایی مادری با دخترش، قهقهه های خندشون، سر و صدای در هم رقص و تمیز کاری خونه، باهاش هم آواز میشه، دیگه یه شاهکار هنری استثنائیه که من امروز صبح باهاش از خواب بیدار شدم.
زندگی من
موسیقی مبتذل و بی مایه ی "اندی"، وقتی همصدایی مادری با دخترش، قهقهه های خندشون، سر و صدای در هم رقص و تمیز کاری خونه، باهاش هم آواز میشه، دیگه یه شاهکار هنری استثنائیه که من امروز صبح باهاش از خواب بیدار شدم.
آقای سیاوش نظری برای مطلب قبلی من نوشته بودن که تصمیم گرفتم این توضیح را بنویسم.
آقای سیاوش عزیز! من کتابهای جین آستین را دیدم. و اون را تا این حد میشناسم. و اینکه میدونم زمانی که جین آستین نویسنده شد کمتر نویسنده زنی در دنیا بود. در زمان حیاتش چندان شناخته نشد چون یا کتابهاش چاپ نشد یا زیاد خونده نشد. تا ۱۰۰ سال بعد که به تدریج نویسنده هایی اومدن، کتابهاشو نقد کردن، و به جهان معرفیش کردن. نویسنده هایی که نمیدونم کیا بودن ولی می دونم وولف هم یه کم در این کار نقش داشته. داشتن این اطلاعات حداقل میتونست از پیش گفتار کتاب برام ممکن باشه!
"اما" اولین کتابیه که من از جین آستین میخونم و غرور و تعصب که بزرگترین اثرش هست رو نخوندم. اما از اونجا که "اما" آخرین کتابیه که زمان حیاتش منتشر شده به خودم اجازه دادم بر اساس اون نسبت به قلم و نوع قصه گویی این نویسنده قضاوت کنم. از خوانندگان وبلاگم خواستم اگه قضاوتم قضاوت درستی نیست برام توضیح بدن.
اون چهار تا علامت تعجبی که شما گذاشتین مفهومی برای من نداشت. اگه تعجب کردین که من غرور و تعصب را نخوندم، باید بگم من کتابهای بزرگ زیادی رو نخوندم که اگه اسمهاشو بهتون بگم باید همینجوری چند صفحه علامت تعجب بذارین. آفرین به شما که انقدر کتاب خوندین. من نخوندم!
در مجموع تصور من از قلم جین آستین، یه قلم ساده و روونه که اون حالت زیبای "قصه نویسی" سنتی را داره، بی تکلفه، و جزئیات را کامل توضیح داده. همین را خواستم بگم.
چند روزه که دارم تو یه خونه بزرگ چند اتاق خوابه زندگی میکنم. یه خونه بزرگ چند اتاق خوابه که مال سر شناسترین و متمول ترین خونواده یکی از روستاهای اطراف لندن قرن ۱۸ میلادیه. اهالی این خونه شامل: "اما"، یه دختر زیبا و جذاب و آقای "وودهاوس"، یه پدر نرم و مجتاط و پولداره که بزرگترین مشکلشون تنهایی بعد از ازدواج معلم سر خونشونه و بزرگترین سر گرمیشون سفر چند روزه یه پسر مؤدب و بلند بالا و خوش رفتار به روستاست. همین. یه زندگی راحت حاصل روح ساده و شفاف "جین آستین" که با توصیح کامل و روون همه جزئیات، زندگی واقعی منو تبدیل به یه رمان نا مانوس و خسته کننده کرده و خودم حالا آزادتر از همیشه دارم تو این روستای کوچیک و کم جمعیت این طرف اون طرف میرم و به شایعه ها گوش میکنم و حدس میزنم که این پسر بلند بالا و خوش رفتار عاشق کی شده. و به سبک زندگی آروم و امن و به اصول اهالی روستا روزهامو میگذرونم. زندگی توی جامعه سالمی که هر کس سر جای خودش نشسته و مهم اینکه جای خودشو دوست داره و بی هیچ نگرانی از آینده، هیچ حرصی برای رفتن به یه طبقه بالاتر، هیچ ترسی از تورم روز افزون، هیچ برنامه طولانی مدت سردرگمی برای رفتن از کشور، هیچ ادایی برای فهیم تر و باهوش تر به نظر اومدن و هیچ اجباری برای درس خوندن و درس خوندن، داره از "هستیش" لذت میبره. از "همونی که هست" ،داره لذت میبره. تجربه این زندگی رویایی حتی برای چند روزم که شده نعمت بی نظیر و تکرار نشدنی ای بود.
نکته مهم دیگه اینکه "ویرجینیا وولف" از این قلم ساده و بی آلایش تمجید کرده. کسی که نماد نو آوری و پیچیده نویسی مبتکرانه در زمان خودش بود. این منتقد با ارزش تونسته زیبایی فکر یک نویسنده دوست داشتنی و کاملا متفاوت رو چند برابر نشون بده. برای من ایرانی تصورش آسون نیست. من ایرانی که توی جو مریض سرزمینم نفس کشیدم. منی که میبینم تا نسیم روشنفکری به کسی خورد، کارش دیگه میشه حذف هر بزرگی که تو اون حوالی سازه ای بنا کرده و تحقیر هر پرآوازه ای که جایی به چشمی اومده، تا شاید از این راه برای خودش فضایی دست و پا کنه. تو این کارزار ادا و ادعا، تکلیف ساده دل خالی از اسم و رسمی که با صدای نرم و طبیعی خودش میخواد یه حرف تازه بزنه، دیگه از قبل روشنه.
خوندن "اما"ی جین آستین باعث شد جدای از علاقه ای که به این نویسنده "قصه گو" پیدا کردم، احترام خاصی برای ویرجینیا وولف "خیزابها" و "ساعتها" و"روز و شب" نخونده احساس کنم.
حالا دیگه میرم به زندگی دوست داشتنی و بی درد سرم توی روستا ادامه بدم. (که راستی اگه یه خط اینترنت حتی کم سرعتم داشت دیگه عمرا برنمیگشتم!!!)
پ.ن: من قلم جین آستین را در حد همین کتابی که دارم میخونم میشناسم. و اینکه امیدوار بودن کتابهای بی نظیری بنویسه ولی خیلی زود در اثر بیماری فوت کرده. اگه نوشته هام با واقعیت وجودی این نویسنده منطبق نیست لطفا بهم بگین تا نظرمو اصلاح کنم.
هوس داشتن یه "دوست" کردم. یه دوست واقعی برای دوستی، نه برای وقت گذرونی. یه دوست برای با هم بودن، نه برای تنها نبودن. یه دوست با ارزش.
دلم تنگ شده برای دوستیهای چند سال پیشم ــ سالهایی که شور وحال زندگی برامون رنگ باور داشت ــ . دلم تنگ شده برای دوستایی که واقعا دوستشون داشتم. دوستایی که برای ساختن کادو تولدشون با دستهام ساعتها فکر میکردم، نه که دم آخر تو یه مغازه لوکس چشمم دو دو بزنه. دوستایی که برای غافلگیر کردنشون تو یه دیوونه بازی جانانه دائم کمین میکردم، نه که ارزشم به حفظ حریم امنیتشون باشه با درک حساسیتهای خاصشون تو رابطه. دوستایی که حرف داشتیم برای هم بزنیم. حس داشتیم به هم برسونیم. شعر داشتیم با هم بخونیم. دوستایی که حجم داشتن. وزن داشتن. دوستایی که رنگ و بو و مزه داشتن. که خاصیت داشتن.
من برای خودم آدم متمدنی شدم. دیگه میدونم با روحیات مختلف چه جوری کنار بیام که هیچ حرفم به کسی بر نخوره. بلد شدم اونهایی که با من خیلی فرق دارن رو چه جوری سرگرم کنم که بهشون خوش بگذره. یاد گرفتم کارا و حرفای دور و بریهام رو وقتی حالمو بد میکنن به روی خودم نیارم و سعی کنم در مورد نقاط مشترکمون حرف بزنم تا رابطه شکل بگیره. خوب، حالا من دوستای زیادی دارم. آدمهای متفاوتی با فکرا و دنیاهای کاملا متفاوت که باعث شدن دنیای منم وسیع بشه. فکرم باز بشه. روحم قابل انعطاف بشه و .... "من" محو و محوتر بشه.
نه که بگم اینها بده. اینا همون چیزین که من براش زحمت کشیدم. میخواستم بهش برسم. اما حالا... حالا دلم لک زده برای یه کلکل تمام عیار و پر سر و صدا سر یه آرمان رویایی با کسی که روح پر نقش و نگارشو دوست دارم. دلم لک زده برای گوشه کنایه های پر منظور. نگاههای رمز آلود. برای کشف شباهتهای عمیق تو اتفاقات ساده و بی برنامه. دلم لک زده برای بخاطر کسی "دلشوره " داشتن. بخاطر کسی "خطر"کردن. بخاطر کسی "تاوان" پس دادن. بی حساب کتاب و طرح و نقشه. بی اینکه بپرسی اون کی به دردت میخوره. اصلا برای یه آدم به درد نخور. فقط برای اینکه بگی:"رفیقمه!". و حرمت ساعتها باهم بودن بی شیله پیله به صدات رسا بده.
یه زمونی همه اینها رو داشتم، و فکر کردم آدمهای دنیام مانع شدن، نباید حایی گیر کنم. حالا اینها رو ندارم و فکر می کنم آدمهای دنیام صاف شدن، شاید باید حایی گیر کنم. نمیدونم. دارم دور خودم میچرخم؟
"ــ مردم سیاره تو ور میدارن پنج هزار تا گل رو تو یک گلستان میکارن، و اون یه دونه ای را که پیش میگردن اون وسط پیدا نمیکنن...
ــ پیداش نمیکنن.
ــ با وحود این چیزی که پیش میکردن ممکنه فقط تو یه گل یا یه جره آب پیدا بشه...
ــ گفت و گو نداره."
شازده کوچولو (آنتوان دو سن تگزوپه ری)
من تنبلم!من بسیار بسیار تنبلم! و این جمله ها را خیلی دوست دارم:
ـــ"خستگی،کندی و خواب همیشه دوستان من بوده اند. کوچکترین کاری دراین زندگی همیشه نیرویی عظیم و بیهوده از من طلب کرده است.انگار برای انجام دادن آن باید دنیا را سر دست بلند کنم و هر بار زاده شوم!"
ـــ"من همیشه کسانی را که صبح زود بیدار میشوند، حتی در تعطیلات و کسانی را که قرنها در بستر می مانند،به طور غریزی از هم تمیز داده ام!بی درنگ از گروه اول وحشت داشته ام.همیشه از آنها که به جنگ زندگیشان میروند، میترسم. انگار جز کارها را سریع و زیاد انجام دادن چیز مهم دیگری برایشان وجود ندارد."
کریستین بوبن(دیوانه بازی)
من انقدر تنبلم که بعضی وقتا تعجب می کنم چه جوری تا الان اینهمه کار تو زندگیم انجام دادم. و فکر میکنم اگه الان اول راه بودم اصلا حالشو نداشتم تا اینجا بیام. دیدن آدمهای "فعال" باعث اضطرابم میشه. هیچ وقت حاضر نیستم سر سوزنی بیشتر از اون چیزی که باید کار کنم. سر سوزنی!
نکته مثبت مهمی که اینجا هست اینه که ه. درست به اندازه مطلوب، به اندازه لازم برای تحمل من و به اندازه ای که احساس آرامش کنیم اما خوب خونه هم از دست نره، تنبله. من از این حسن انتخاب "اتفاقی" خودم خیلی شادم. و خیلی شادم وقتی می بینم دوتایی پاسدار خواب شیرین صبح جمعه های خودمون شدیم تا ساعت ۱۱ ، به هر قیمتی که هست. و خیلی میخندم وقتی کلکهای معصومانمون برای کار گرفتن از اون یکی بد جوری بی فایدست و خیلی لذت میبرم از این تنبلی هماهنگ.
خلاصه بیشتر از این حرفا کار ازش میاد این روح تنبل! اما بیشتر از این بهش خوش نمیگذره!
تا حالا شده کل "هویت" ملی تو یه لحظه جلوی چشمتون تصویر بشه؟
در برابر آرامگاه کوروش بزرگ بودم.کوروش بزرگ،نماد شکوه ایران زمین.کسی که ایران را ساخت،نه فقط در مرزها،که در فرهنگ و اندیشه و تفکر.یه پادشاه واقعی.که می جنگید و حکومت میکرد و آزادی میداد و آبادی میافرید.لوح حقوق بشرش بعد از هزاران سال سر مشق تمدن غربی،در سازمان ملل میدرخشه. پدر ما،غرور ما،پشتوانه هستی ما...
آرامگاهی ساده و پرشکوه.مرتفع و عظیم یادگار زمانی که میتونستیم و....ومتروک،پرت افتاده وتنها.تو منطقه ای بی آب و علف.پر از خار و خاشاک.زیر برق آفتاب.سقف و تکه تکه بدنه به تاراج رفته ،فرسوده شده وفرو ریخته...کسی را پروایی نیست.
هر چی هست شکوهش چشممو خیره کرده.
همزمان چند تا پسر جوون دارن از کنارمون رد میشن.حال و حوای ۲۰ سالگی.لباسهای تنگ،شلوارهای مارکدار چسبون،موهای ژل زده مد روز.بی نقص و به اصول جدیدترین مدلهای سرزمین غریب.با یه هدفون توی گوش.سینه سپر کرده و سر بالا راه میرفتن و اطراف رو دید میزدن.یکیشون ابرو در هم کشید که:"اینجا چرا پیاده شدیم؟چیزی نداره،تو این گرما!"
چشمم رفت طرف آرامگاه خاموش و فرسوده و تنها:"ببخش کوروش!ما را ببخش!"
"ما حالمون خوب نیست کوروش.چشماتو ببند.گوشاتو بگیر.دستتو بده به من وبیا بریم از اینجا....اینجا دیگه جای موندن نیست.همه چیز از دست رفته.میبینی که!
ما فرزندان خوبی برای تو نبودیم.ما "ضعیف"بودیم،"دوروغ "گفتیم،"ظلم" کردیم و "تحقیر"شدیم.فکر و احساس ما دیگه شده ته مونده تفاله بی شکل و رنگی از تاریخ تاراجها وتجاوزها و تصاحبهای هروحشی صفت بی سر و پایی از سفید و زرد و سیاه که دشتهای نازنین سرزمینتو به خون رنگ کرده و دخترا و پسرهای رعناتو به بردگی گرفته و ما ... تو خونه هامون پشت درهای بسته این تراژدی تاریخی را تماشا کردیم.
بیا بریم.ول کن این سرزمین از دست رفته را کوروش.میبینی که کسی دغدغه ویرانه شدن تو را نداره.کسی به تو نگاه نمیکنه.حتی به دیدنتم نمیاد!میبینی که متروک و تنها رها شدی.افسانه شدی.این شان تو نیست پادشاه!
پاشو بیا از اینجا بریم.جای دیگم میشه زندگی کرد.میشه شاد بود.ایران نیست که نباشه!بیا بریم جایی که پول هست و آزادی.جایی که بهت احترام میذارن و حرفتو گوش میکنن.جایی که تو را میبینن..کنده شو از این دشت سوخته.از این خاک ملتهب.با هر چی که هست میسوزی مرد بزرگ.
...اینطوری نگاه نکن.چی فکر کردی؟خوب برای مام آسون نیست.آسون نیست کشورتوبا هر چی هست بذاری بری.دوستاتو رها کنی.خاطره هاتو رها کنی.جشنها و غمهای همگانی رو رها کنی.پشت کنی به گرسنه هاشو و صدای افتادن تک تکشونو بشنوی!پشت کنی به زندانیهاشو بوی پوسیدگیشونو تو زندانهای نا حق حس کنی!دراز بکشی رو تخت راحتتو صدای شکنجه هاشونو بشنوی.پشت کنی به هر چی که هست و شاد باشی.شاد باشی و خالی!شاد باشی و تنها!.....آسون نیست دل کندن از این خاک لعنتی!آسون نیست ...اما خوب پیش اومده دیگه.مگه کاری از ما بر میاد؟زمان جنگ نیست باید فرار کرد.کار از کار گذشته!
بیا بریم دیگه لعنتی!کی پروای سوختن تو را تو این دشت پر گداز داره؟میخوای همین چند تا تیکه سنگتم به غارت بره و ...هیچ؟میخوای به چشم ببینی روزی که کسی اسمتم یادش نمیاد؟چطوری این حقارت رو تاب میاری آخه؟چی باعث میشه اینطوری بچسبی به این مرز و بوم پوسیده؟کی حواسش به تو هست؟"
سرمو زیر میندازم و با چشم پر از اشک،دستهای آویزون و زانوهای سست پشت میکنم و از پیشش میرم.اون ولی اینجا هست.محکمتر از همیشه! باید تنها برم.توی راه به تفاوت یک تفاله تاریخ و پادشاه بزرگترین تمدن زمان فکر میکنم و اشک میریزم!من توان موندن ندارم....
اون پسرها ساعتیه رفتن...عکس گرفتن؟....خیلی گرم بود....
"پرسپولیس در آتش میسوزد"
پ.ن.:"نگاه کن!پرسپولیس در آتش میسوزد!":جمله ای مربوط به برنامه نور و صدای تخت جمشید.از زبان یکی از یاران اسکندر با صدایی مغرور زمانی که تخت جمشید را به آتش کشیدن.