امروز اما ه. به استادیوم رفت و من تنها پای تلویزیون نشستم.اون از استادیوم زنگ می زدومن با شنیدن صدای تشویقها هیجان زده میشدم.برای خودم بازی را نگاه کردم.غصه خوردم.استرس داشتم ،داد زدم و شادی کردم. تک و تنها ثانیه ها را شمردم.تک و تنها به داور بد و بیراه گفتم.سر بازیکنها داد زدم.انتظار کشیدم.دعا کردم و با گل دوم پرسپولیس به هوا پریدم و آفرین آفرین گفتم.بعد از تموم شدن بازی هیجان تموم وجودمو گرفته بود و منتظر دیدن لحظه های شادی بازیکنها بودم تا بعد از یک لیگ انتظاراوج شادی من به شادی اونها بپیونده.اما آگهی و نقد و یه اخبار ورزشی مفصل به راحتی جای اون را گرفت و من دیدن این لحظه ها را کلا از دست دادم.
نا امیدانه نشستم پای تلویزیون تا شاید یه حرفی،نشونی،عکسی،چیزی که ربط به بازی داشته باشه پیدا کنم،اما حرف حرف یه فیلم درپیت و یه برنامه درباره جلوه های ویژه و قرآن و اذان و ...بود.به جز چند لحظه تصویر دادن جام که همشو بلعیدم چیزی دستمو نگرفت .همزمان توی اینترنتم خبری از قهرمانی پرسپولیس و عکس و مصاحبه و شور و حال نبود.حوصلم سر رفت و انتظار کشیدم.
انتظارم تا شب طول کشید.شب با ه. رفتیم چرخ زدن توی خیابونها.من دوباره شاد شدم.به هیجان اومدم. ه. از ورزشگاه میگفت ومن گوش میکردم.جریان سرخپوشی که از ورزشگاه می اومد را نگاه میکردیم و بوق میزدیم و من سعی میکردم باهاشون شادی کنم.تکون دادن پرچمها و آواز خوندن و دست زدن اونها تو خیابونهای شهر یک کارناوال شادی پر افتخار بود...
خوب،همش خوب بود اما ....اما حس میکردم انگارهیجان من بازم بیش از بیرونمه.کم بودن.پا به پای دل من نمی اومدن.همه یه کم بیحال تر از اونی که من میخواستمُ ،یه کم ساکت تربودن.جو من هماهنگ با بیرون نبود.انگار یه کم دیر رسیده بودم.حال سر خوردگی داشتم....
هر چی بود مشکل از اونا نبود.مشکل از من بود.مشکل از من بود که دنبال آزاد شدن کل هیجان یه لیگ با قهرمانی تیم مورد علاقم تو چند تا بوق خیابونی میگشتم.اونها مسیرشون کامل بودتو فینال بازیهای لیگ برتربرای به اوج رسوندن افتخار و هیجان و همبستگیشون به ورزشگاه رفته بودن.با هم داد زده بودن.شعر خونده بودن.اشک ریخته بودن.با هم رقصیده بودن و همه انرژی جوونیشونو آزاد کرده بودن وحس قهرمانیشون را به اوج رسونده بودن. حالا،پیروز،مغرور،خسته ولی" کامل" آخرین ته مونده های این انرژی را خرج قهرمانی دلچسبشون میکردن....همه چیز درست بود.مشکل از من بود.من بودم که با اونا نبودم.من دیر از راه رسیده بودم.انرژی من بود که پتانسیل شده بود و تو وجودم گیر کرده بود.من دور شده بودم.من بودم که نتونسته بودم شادی یه لیگ انتظار را با همه همرنگهام جشن بگیرم و طعم وابسته بودن به یک رنگ و قهرمان شدن با اون را تا انتها فرو بدم و به بالندگی برسم.
من امروز فینالیست نبودم.
من جا مونده بودم!
فقط یک چیز بود که امروزبه کمال شکل گرفت: شکوه" قهرمان "شدن یه روح "قهرمان "که با ادب،وقار،باور و استحکام،به سوی قهرمانی پیش رفت.نترسید،سست نشد،غر نزد،حسادت نکرد،دوروغ نگفت و هر چه که داشت از تفکر وتدبیرو سیاست و شانس به کار گرفت و به زیبایی هر چه تمامتربه" قهرمانی" رسید.دل شیرکه میگفت تو وجود خودش بود نه کس دیکه.جز به برد به چیزی فکر نکرد.عادت های ما را شکست.نه توجیه کرد.نه فرافکنی.موقع باخت ساده گفت:بد بازی کردیم ،وقت برد فریاد شادیش به آسمون رفت.از ته دل!و هیچ وفت گل زدن براش عادی و بی اهمیت نشد....راه اول شدن را بلد بود این مرد.باهمه سختیهایی که براش پیش اوردیم مدارا کردو با صبر و حوصله بعد از سالها، حماسه قهرمانی را برامون به تصویر کشید.و حقا که نام "قهرمان "چقدر برازندشه.
به بودنت افتخار میکنیم،"افشین قطبی"عزیز!

