تبليغاتX
حیاط خانه ما

حیاط خانه ما

زندگی من

از بچگی فوتبالهای داخلی را نمیدیدم.شاید بخاطر جو ضد ناسیونالیستی ای بود که توسظ بابا تو خونه ماحاکم و این باور که فوتبالهای داخلی ارزش دیدن ندارن تو ذهن ما حک شده بود.تا اینکه بعد از اومدن ه. فوتبال رنگ دیگه ای تو زندگیم گرفت.شور فوتبال لیگ برتر با همه فراز و نشیبش امسال مهمون خونه دو نفره ما شد و پرسپولیس بعنوان تیم محبوب ه. غم و شادی را هر هفته به خونه ما اورد.منم که اصلا تیمهای داخلی رانمی شناختم،دل به دل ه. دادم و درگیر تک تک لحظه های شادی و غم بازیهای پرسپولیس شدم،با هم فوتبالها را میدیدیم.تفسیرها را گوش میکردیم.با هم غر میزدیم،ذوق میکردیم.با هر شکست پرسپولیس ساعتهاغصه خوردیم و با هر بردش جشن خونوادگی گرفتیم.....تا امروز که پا په پای پرسپولیس فینالیست لیگ برتر شدیم.

امروز اما ه. به استادیوم رفت و من تنها پای تلویزیون نشستم.اون از استادیوم زنگ می زدومن با شنیدن صدای تشویقها هیجان زده میشدم.برای خودم بازی را نگاه کردم.غصه خوردم.استرس داشتم ،داد زدم و شادی کردم. تک و تنها ثانیه ها را شمردم.تک و تنها به داور بد و بیراه گفتم.سر بازیکنها داد زدم.انتظار کشیدم.دعا کردم و با گل دوم پرسپولیس به هوا پریدم و آفرین آفرین گفتم.بعد از تموم شدن بازی هیجان تموم وجودمو گرفته بود و منتظر دیدن لحظه های شادی بازیکنها بودم تا بعد از یک لیگ انتظاراوج شادی من به شادی اونها بپیونده.اما آگهی و نقد و یه اخبار ورزشی مفصل به راحتی جای اون را گرفت و من دیدن این لحظه ها را کلا از دست دادم.

نا امیدانه نشستم پای تلویزیون تا شاید یه حرفی،نشونی،عکسی،چیزی که ربط به بازی داشته باشه پیدا کنم،اما حرف حرف یه فیلم درپیت و یه برنامه درباره جلوه های ویژه و قرآن و اذان و ...بود.به جز چند لحظه تصویر دادن جام که همشو بلعیدم چیزی دستمو نگرفت .همزمان توی اینترنتم خبری از قهرمانی پرسپولیس و عکس و مصاحبه و شور و حال نبود.حوصلم سر رفت و انتظار کشیدم.

انتظارم تا شب طول کشید.شب با ه. رفتیم چرخ زدن توی خیابونها.من دوباره شاد شدم.به هیجان اومدم. ه. از ورزشگاه میگفت ومن گوش میکردم.جریان سرخپوشی که از ورزشگاه می اومد را نگاه میکردیم و بوق میزدیم و من سعی میکردم باهاشون شادی کنم.تکون دادن پرچمها و آواز خوندن و دست زدن اونها تو خیابونهای شهر یک کارناوال شادی پر افتخار بود...

خوب،همش خوب بود اما ....اما حس میکردم انگارهیجان من بازم بیش از بیرونمه.کم بودن.پا به پای دل من نمی اومدن.همه یه کم بیحال تر از اونی که من میخواستمُ ،یه کم ساکت تربودن.جو من هماهنگ با بیرون نبود.انگار یه کم دیر رسیده بودم.حال سر خوردگی داشتم....

هر چی بود مشکل از اونا نبود.مشکل از من بود.مشکل از من بود که دنبال آزاد شدن کل هیجان یه لیگ با قهرمانی تیم مورد علاقم تو چند تا بوق خیابونی میگشتم.اونها مسیرشون کامل بودتو فینال بازیهای لیگ برتربرای به اوج رسوندن افتخار و هیجان و همبستگیشون به ورزشگاه رفته بودن.با هم داد زده بودن.شعر خونده بودن.اشک ریخته بودن.با هم رقصیده بودن و همه انرژی جوونیشونو آزاد کرده بودن وحس قهرمانیشون را  به اوج رسونده بودن. حالا،پیروز،مغرور،خسته ولی" کامل" آخرین ته مونده های این انرژی را خرج قهرمانی دلچسبشون میکردن....همه چیز درست بود.مشکل از من بود.من بودم که با اونا نبودم.من دیر از راه رسیده بودم.انرژی من بود که پتانسیل شده بود و تو وجودم گیر کرده بود.من دور شده بودم.من بودم که نتونسته بودم شادی یه لیگ انتظار را با همه همرنگهام جشن بگیرم و طعم وابسته بودن به یک رنگ و قهرمان شدن با اون را تا انتها فرو بدم و به بالندگی برسم. 

من امروز فینالیست نبودم.

من جا مونده بودم!

فقط یک چیز بود که امروزبه کمال شکل گرفت: شکوه" قهرمان "شدن یه روح "قهرمان "که با ادب،وقار،باور و استحکام،به سوی قهرمانی پیش رفت.نترسید،سست نشد،غر نزد،حسادت نکرد،دوروغ نگفت و هر چه که داشت از تفکر وتدبیرو سیاست و شانس  به کار گرفت و به زیبایی هر چه تمامتربه" قهرمانی" رسید.دل شیرکه میگفت تو وجود خودش بود نه کس دیکه.جز به برد به چیزی فکر نکرد.عادت های ما را شکست.نه توجیه کرد.نه فرافکنی.موقع باخت ساده گفت:بد بازی کردیم ،وقت برد فریاد شادیش به آسمون رفت.از ته دل!و هیچ وفت گل زدن براش عادی و بی اهمیت نشد....راه اول شدن را بلد بود این مرد.باهمه سختیهایی که براش پیش اوردیم مدارا کردو با صبر و حوصله بعد از سالها، حماسه قهرمانی را برامون به تصویر کشید.و حقا که نام "قهرمان "چقدر برازندشه.

به بودنت افتخار میکنیم،"افشین قطبی"عزیز!

افشین قطبی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 4:25  توسط م.  | 

امروز ما رفتیم سینما.فیلم به همین سادگی.درباره به همین سادگی همه حرفی زده شده،من میخوام درباره سینما حرف بزنم.

خیلی وقت بود سینما نرفته بودم.دفعه قبل اصفهان بود: مثل همیشه وارد سینما که شدم رفتم طرف بوفه.چیپس و پفک و آب میوه.هنوز فیلم شوروع نشده با تبلیغهای هیجانی قبل از فیلم که اگه خودتو بدی دستش کمتر از فیلم کیف نمیکنی،پفکش تموم شد.وسط فیلم هوس ساندویچ کالباس با گوجه و کاهو کافی بود تا چنددقیقه بعد زیر زبونم باشه.طعم کالباس انگار به حس فیلم بافته شده بود و نمیدونم فیلم را لذیذتر میکرد یا کالباسو زیباتر.اما منو به ترکیبی بی نظیر از اغنای حس زمینی و غیر زمینی رسوند.

امشب اما سینما آزادی بود و کافی شاپ و کاپوچینو و میلک شیک نسکافه.وتوی سالن فقط"آب" میشد ببریم.خبری از ترکیب هیچ حس زمینی و غیر زمینیم نبود.

موقع برگشت میخواستیم شام بخوریم.از جلوی چند تا پیتزایی و ساندویچی گذشتیم.عکسای غلو شده از پیتزاها و ساندویچها که معمولا ربطی به غذاهای سرو شده توی رستوران ندارن،با چراغای  رنگارنگ ودکورای عجیب غریب چنگی به دلم نزد.چیزی کم داشتم!

چشمامو بستم و فقط بو کشیدم.بوی فلفل دلمه ای،پنیر پیتزا،همبرگر ذغالی،عطر آویشن،سیب زمینی سرخ کرده.سس استیک،عطر دود... و ذغال...و گوشت...!

...کباب و گوجه،نون سنگک با دوغ و ماست و موسیر و البته پیاز،اوج لذت دستگاه گوارش من چند دقیقه بعد بود.و اون رستوران معمولی نه چندان تمیز.صندلیهای پلاستیکی،لوسرای قدیمی.بشقابهای ملامین.و آواز حمیرای جوان با صدای زیر و لطیفش که آدم رو یاد اتوبوسهای بین راه میندازه،به دادم رسیدن و میل "جوادی" وجودمو سیراب کردن.تا اشتهای حریصم با طعم پنیر پیتزا حروم نشه،و یه گردش نصفه نیمه رو دستم نمونه.

"جواد"درونی من دست از سرم بر نمیداره.اگه یه مدت بهش نرسم انقدر خودشو به درو دیوار میزنه و به همه جا سرک میکشه که یهو میبینم یه ساندویچ بندری در پیت دستمه،تو یه رستوران معمولی جنوب شهر دارم نون و کباب و گوجه میخورم،یا تو سفال فروشیهای نزدیک قم میگردم و تسبیح چشم نظر میخرم.

آره،شاید این"جواد" درونی من بزرگتر از حد معموله.اما من از داشتن یه "جواد"درونی بزرگ خیلی خوشجالم.قسمت خوبی از وجودمه.گاهی خودمو رها میکنم و میذارم هر جور میخواد زندگی را دست بگیره و منو به هر طرف که میخواد بکشونه تا شادترین و بی دغدغه ترین لذتها را برام بسازه.تبلورش همیشه لحظه ای به یا موندنی برام ساخته که حاظر نیستم با چیز دیگه عوضش کنم.

من "جواد"درونیمو خیلی دوست دارم.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 3:51  توسط م.  | 

وقتی به ایران فکر میکنم فقط یه حس سر تا پامو میگیره.این حس نه تعلقه، نه غرور.نه عشقه نه غیرت.این حس اونقدر عمیق و بزرگه که جایی برای اونای دیگه نمیذاره.حس شکننده و دردناک "وحشت".

من وحشت دارم.من از مقایسه گذشته با حال،و پیش بینی آینده وحشت دارم.من ازبا لا رفتن قیمتها،کوچیک شدن خونه ها،از زیاد شدن جمعیت وحشت دارم.از بسته شدن روزنامه ها،یه دست شدن فضای سیاسی،از شنیدن تحریمهای خارجی وحشت دارم.من از جنگ وحشت دارم.

من وحشت دارم از اینکه همه اینها را میبینن و بهش فکر نمیکنن.

من به ایران فکر میکنم و می ترسم.یادنداشتن،نفهمیدن و نرسیدن میفتم و میترسم. من از حرکت رو به "زوال"و" نابودی"میترسم.از اینهمه آشفتگی و هرج و مرج میترسم.من از سرعت بالای تغییر فکر و حرف و دنیای نسلها تو کشورمون دارم میترسم.

وقتی انقدر میترسم چه جوری میتونم حس دیگه ای داشته باشم؟

و بزرگترین وجشتم از اینه که یه روزی ببینم میشد برم و نرفتم،و دیگه نمیشه!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 1:13  توسط م.  | 

اون یه پزشکه.متخصص،و در تخصص خودش واقعا استاد.وقتی وارد مطبش میشی جذبه اش احترام بر انگیزه.قاطع و صریح حرف میزنه،و از نگاهش پیداست کاملا مسلطه و میدونه چی میگه.

پشت سرش فقط یه کتابخونه کتابهای تالیف خودشه.و تزها و مقالاتی که کار کرده از زمین چیده شده اومده بالا.یه ادم پر کار،جدی و سخت کوش که کارش واقعا براش مهمه ،روش انرژی میذاره و نتیجه میگیره.وقار و متانتش در کنار دانش بالا باعث شده که مریضها بهش "اعتقاد" داشته باشن. 

خدای من!.....اینا چرا انقدر از من دوره...در واقع پزشکی بی ربط ترین قسمت زندگی منه.اصلا نمیدونم باید باهاش چیکار کنم.ذهن بازیگوش و تنبل من قرابتی با این وقار و متانت و سخت کوشی نداره."جلب اعتماد" اصلا ازم ساخته نیست.این کاره نیستم.

در عین حال آدمی نیستم که کارم برام مهم نباشه.هر طور هست خودمو توش پیدا می کنم.فقط یه چیزی نباید یادم بره:باید کاری را بکنم که بهم "خوش بگذره".

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 18:24  توسط م.  | 

با اینکه گفتم میخوام برای دل خودم بنویسم،الان تو وبگذر بودم.همشو کامل بررسی کردم.خندم گرفته بود:

"زنده بودن یعنی دیده شدن،یعنی ورود به نور نگاهی پر محبت.هیچ کس از این قانون مستثنی نیست."

                                                                                                        کریستین بوبن

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 0:15  توسط م.  | 

شاید کم باشن کسایی که میزبان بودن را بیشتراز مهمان بودن دوست دارن.اما من از لحظه ای که تصمیم میگیرم کسی را مهمون کنم،بی نهایت تفریح میکنم تا وقتی که مهمونی تموم بشه.

بودن توی یه جمع انسانی به اندازه کافی اغوا کننده است.چه بهتر که این جمع محصول تلاش و مدیریت تو باشه و به ساده ترین و ناب ترین بهانه ممکن برگزار بشه:بهانه شیرین "گپ زدن".

اول یه لیست خرید تهیه میکنم.با وسواس تمام خریدم را انجام میدم.تمیز کردن خونه.روشن کردن چراغای ویترین،شستن میوه ها و چیدنشون تو ظرف،اماده کردن دسر،پختن غذا،درست کردن سالاد،اماده شدن خودم و ....اماده کردن یه سرگرمی هیجان انگیز(معمولا از نوع خوراکی) که مثل درخشش نگین جواهر کامل کننده این هارمونی انسانیه. باید موقع اومدن مهمون همه چیز در حد کمال باشه.

و بعد گپ زدنی بی پیرایه، ویک شب نشینی هوس انگیز باچای و قلیون و تخمه و میوه ،وقرمزی چشمها و سنگینی خواب و کرختی تن.اما میل پایان در کسی نیست.

وقتی باه. تنها میشیم،تازه چایی و شیرینی و فکر و حرف وتحلیل هر اتفاق ساده و پیش پا افتاده ای که اصلا به فکر کسی نمیرسه ارزش حرف زدن داشته باشه.اما مابا این حرفها تفریحمونو شیرین تر میکنیم.

کم کم با تن خسته و فکر راحت به خواب میرم.احساس غرور میکنم از اینکه این همه حس زندگی داره از روح من سرازیر میشه و بقیه را به رقص وا میداره.تو موج بازی خواب و تلاطم قایق ذهنم این جمله مرور میشه:

"من امروز زنده بودم."

وقتی میاین خونه ما مهمونی خیالتون راحت باشه که رنگی از وظیفه نداره.هر چی هست تکامل غروره و شادی و زندگی.

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 1:7  توسط م.  | 

یک پیش از ظهر مطبوع،زیر باد کولر،مزه مزه کردن کتابی که دوست داری(زوربای یونانی) و سیر کردن تو دنیای لذتبخشی که به زیبایی تصویر میکنه.بی هیچ کار عقب افتاده،بی هیچ اضطراب و دلهره،بی این که کسی جایی منتظرت باشه...کم کم پلکهات سنگین میشه و میری زیر پتو و آروم آروم خوابت میبره.

بهتر از این نمیشه!

کتاب بهترین لحظات زندگی منو ساخته.اما بیشتر از اینکه چی خوندن برام مهم باشه،چه جوری خوندن برام مهمه.اصلا دوست ندارم تو زمان کوتاه، با استرس و بی تمرکز کتابمو سربکشم.کتاب را باید مزه مزه کرد و توحال و هواش نفس کشید.گاهی دوست دارم بلند بلند کتاب بخونم.گاهی خونده شده ها را دوباره مرور کنم و گاهی به بهونه نوشتن اونها دوباره خودمه توی لذت خوندنشون غرق کنم.

توی اون نوشته ها دنبال چیزی نمیگردم.و نمیخوام چیزی یاد بگیرم.یعنی من کلا خیلی وقته که دیگه چیزی یاد نمیگیرم.فقط دنبال راهی هستم که ساعتهام را به بهترین شکل ممکن پر کنم تا دست کم رد پایی ازشون توی ذهنم بمونه.

و حالا زوربای یونانی داره هنرمندانه این کارو برام میکنه.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 2:24  توسط م.  | 

ما یه خونه داریم(من و ه.).خونه ما پره از وسائلی که دوتایی خریدیمشون.وقتی به این وسائل نگاه میکنم،تمام اتفاقاتی که موقع خریدشون،اوردنشون و استفاده ازشون افتاده تو ذهنم زندگی میشه.نمیگم مرور میشه چون اینها خاطره نیست.اینها خود زندگیه که لایه لایه تو ذهن من جریان داره.

خونه ما همه زندگی مارا در بر گرفته.البته یه کم از اون به بیرون از خونه تراووش کرده:یه قاب عکس کوچیک دم در ورودی،و یه گلدون گل پشت پنجره. خونه ما کوچیکه و پر.جوری که باید وقتی میخوای از جایی به جایی بری کاملا مسیرتو مشخص کنی وگرنه بد میبینی!

خونه ما کوچیکه و پر،مثل زندگیمون!شاید برای همینه که ما رو خیلی دوست داره.گاهی ازش میپرسم میتونه کس دیگه ای را هم اندازه ما دوست داشته باشه یا نه؟،و اون میگه نه!...اما میتونه!خوب میتونه!

رقص رنگ و نور و صدا ،و عطر شبانه چای لاهیجان خونه ما را برامون به شادترین جای دنیا تبدیل کرده و اینجا زندگی هر روزپر،هر شب آروم، با هر ۵ حس به درون کشیده میشه. 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 22:40  توسط م.  | 

داشتن یک فضای شخصی همیشه باعث خوشحالی آدم میشه.یک فضای شخصی که بشه اونو جوری که میخوای شکل بدی و از این توانایی لذت ببری.این فضای شخصی (بعنوان یه تعریف نسبی)میتونه کاملا فیزیکی،مثل یه میز کار،یه اتاق،یا یه خونه باشه.یا کاملا غیر فیزیکی مثل یه ذهن یا بخشی از یه حافظه باشه.میتونه یه بازه زمانی مثل یه بعد از ظهر ۵ شنبه دوست داشتنی باشه.میتونه یه ... یه سازدهنی،یه بوم سفید،... یا یه رابطه،یه حضور،یا.... یا حتی یه حس گرسنگی ناب باشه.

ما تو زندگی خیلی سعی میکنیم تا فضاهای شخصی بیشتری به دست بیاریم.چون این فضاهای شخصی حس بودن ما را تقویت میکنه و اون را به باور میرسونه و این همون چیزیه که ما از هر چیز دیگه ای بیشتر بهش احتیاج داریم.

این وبلاگ فضای شخصی جدید منه.چیزی که کم داشتم.فرصتی برای با خودم بودن.و از چیزهای دوست داشتنی نوشتن،فقط از چیزهای دوست داشتنی!

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 2:9  توسط م.  |