تبلیغات انتخابات تموم شد. شور و هیجانی که درگرفت، انگار روزیِ همه نسلهای ایرانیه که یه دوره ای باهاش به وجد بیان. گیرم که نوعش می تونه از یه انقلاب جدی و خشن که وحشتش همه جا رو گرفت و همه چیزو زیر و رو کرد باشه، تا یه بزن برقص خیابونی و آهنگ و آواز و شادی که خلق آدمو خداییش باز میکنه و نمود نهایت همبستگی مردم و نیروی انتظامیه. حاصل فعالیت مبارزاتی نسل شاد و راحت ۱۸ ساله های این روزها!
سیل عظیم ماشین سبز و بند سبز و شال سبز یا بارون کاعذ سبز وسط موسیقی بوق ماشین و ساسی مانکن و یه رقص بی باک درست جلوی نیروی انتظامی، بدرقه فرار برقی یه موتور پر از پرچم ایران و عکس رئیس جمهور وقت مملکت از وسط این جشن، با ناسزا، دیدن یه جوون محجوب که پوستر کاندیداشو آروم از در ماشین میده توو تاکید میکنه: "حالا شما به هر کی می خواین رای بدین." جلوی تلویزیون نشستن و چایی خوردن و به افشا گری بی سابقه بزرگان نظام گوش کردنو تند تند اس ام اس زدن، همه این کارناوال انتخاباتی منو بد جوری یاد یه روزایی میندازه: خرداد ۷۶
اولین سالی بود که می تونستم رای بدم. تو مدرسه طرفدارای ناطق نوری، رای دهنده های همیشگی، پر از سر و صدا و جلسه و سخنرانی ، با همون اعتماد به نفس حاصل از همیشه تو صحنه بودن و پیروزیهای پیدر پی از انتخابات حرف می زدن، و ما ساکت و محجوب، با اشاره و ترس و لرز همدیگه رو پیدا می کردیم. کاملا گیج بودیم. "ما رایمونو میدیم، ولی میدونیم انتخاب نمیشه" خیلی سخت به دنیا اومد و خیلی سخت تر دهن به دهن گشت. فکر خسته و خشک نسل انقلاب دستورش تحریم بود. "رای دادن یعنی مشروعیت نظام" به این راحتی قابل زیر سوال بردن نبود. اما جادوی "جامعه چند صدایی" ، " ملت بزرگ ایران ..." ، "گفتگوی تمدنها"، " زنده باد به جای گفتن از مرگ" و اون چهره آرام و دوست داشتنی با ادبیات منحصر به فردش ملت رو سحر کرد و جریان امید سینه به سینه گشت و بزرگ شد تا ۲ خرداد ۷۶ افتاد اون اتفاقی که باید.
حالا خیلی از اون سال گذشته. از اون روزای مقدس. روزنامه جامعه و قدس و توس بسته شده. اصلاحات بالا و پایین رفته و بارها نقد شده. خاتمی خودش از اصلاحات عقب مونده. ملتو دلزده کرده و محبوبیت بی نظیرش کم رنگ شده و دوستاش همه پخش شدن. ما هم بزرگ شدیم. برامون رای دادن بدیهیه! تون صدامون عوش شده، سوالمونم عوض شده: "نکنه رای نیاریم!"
اما بد جوری جا خوش کرده تو ذهن من صدایی که ۱۲ سال پیش اولین بار گفت :" مردم ایران، حق گرفتنی است!"
آخ جون دختر ایرونی سیاوش! به به! طنین سال ۷۳ ... شاید. با اون آقاهه که پشت سر خواننده ها ارگ دو طبقه میزنه و بالا پایین میپره.
دختر ایرونی بی رنگ و ریا
یه فرشته از نسل آریا
بعد خواننده هه میره با ارگ زنه حرف میزنه. و با هم چشم و ابرو میان."ای بابا! اوضاع خوبه؟"
دوست دارم تو رو که قصه هات همش از صداقته
دوست دارم تو رو که خنده هات پر از نجاتبه
واقعا نمیدونم این حس نوستاژیک انقدر آدمو قلقلک میده، یا واقعا اون آهنگا حس خوبی داشتن. یا اساسا من هر چیز که به سنین راهنماییم بر گرده رو دوست دارم. دوره طلایی.
امروز خریدن سفره هفتسین به طرز عجیبی لذتبخش بود. انگار داشتم تو آسون راه میرفتم. می دونستم همه چیز چند برابر الکی گرونه اما اصلا مهم نبود. همین که عید بهونه ای بشه برای در آمد یه عده ای کلی کیف داره. الان کاملا آمادم برای عید. خونه تمیز. هفت سین چیده. حافظ آماده فال گیری. فقط یه چیزی کمه. من. خوب فردا کیشیم. هه هه! امیدوارم به عمو نوروز خوش بگذره و از پاستیل های من زیاد نخوره.
هر چی می گردم دوربینمو پیدا نمی کنم. بی زحمت یه سفره هفتسین تصور کنین.
دلم میخواد بنوسم. اما ذهنم خیلی پراکنده تر از اونیه که بتونم یکیشو شکار کنم و از همون بنویسم. خودمم نمیدونم دارم به چی فکر میکنم. این چند روز بهم خوش نگذشته. خیلی کار کردم و سخت ترین فشار کاری رو تحمل کردم، بعد بخاطر کوچکترین اشتباهی تو این فشار کاری زیر سوال رفتم و تنبیه شدم. و ... بعد خیلی راحت گفتن تو که خوب داری کار میکنی. نفهمیدم چی شد. این جور موقعها میشم یه م. بی دست و پا و خرابکار. خسته و کلافه که فقط داره تو دهن بقیه نگاه می کنه ببینه چی در موردش میگن. میدونم دارم کارمو خوب انجام نمی دم. چون قاطی کردم.
ولی مطمئنم یه جای کار مشکل داره. اینکه من انقدر زیر فشار کار کنم. حقوق خوب نگیرم. رفتار خوبی باهام نشه. به زندگیم نرسم. دوستامو نبینم. غذای خوب نخورم. آهنگ خوب گوش ندم. فیلم خوب نبینم. تلویزیون خوب نداشته باشم. آرامش نداشته باشم. بهم بد بگذره.... اما بازم این مسیر ادامه پیدا کنه. و فقط هر روز در حال کشف راههای جدید برای مقابله با استرس باشم. این عجیب نیست؟
دلم برای دوستام تنگ شده. برای همه کسایی که یه روزی یه جایی حسی بهشون داشتم. حتی خیلی کوتاه و بی اهمیت. دلم برای اصفهان تنگ شده. برای اون خیابونای ساده و کوتاه. فروشگاههای نظر و توحید. پاساژ مریم. اون مغازه کادو فروشی که طبقه اول و دوم بود. اسمش چی بود خدایا! همون که ازش پازل هدیه ه. را خریدم. و خیلی چیزای دیگه رو. برای کافی شاپ ترنج. اون کافی من بد اخلاق. دلم برای دوستای دانشگاهم نتگ شده. خنده های بی دلیل. هی خنده خنده خنده. بابا به چی میخندین شماها؟ آخه قاشقشو برد بالا سس سالاد ریخت رو مقنعش! خدا لعنتتون کنه. آخه اینم خنده داره؟
دلم برای اولین قایم موشک بازیها تنگ شده. اون اولین خطر کردنها. با کسی یا کسایی باشی که هیچ کی ندونه. چه حس منحصر به فردی! یه موجود جدید. خودش تصمیم می گیره با کی، کی و کجا باشه. و هیچ کس نمیدونه... این موجود جدید کجاست؟ کوش؟ دلم برای همون تنگ شده. برای چهارشنبه سوری اونسال. پشت ترافیک. اندی. بیست سالگی.
دلم برای دوستای مدرسم تنگ شده. برای همه اون کارای احمقانه. لوس و بی مزه. برای لحظه هایی که انشا می خوندم و هیچ صدایی سر کلاس نمی اومد. برای وقتی نقاشیهام دست به دست میشد. برای وقتی که مقبول بودم. مورد توجه بودم. تشویق میشدم. برای اولین بار که حس کردم با همه فرق دارم. چرا؟ چون چرت و پرت. هیچی. اما این حس اعتماد به نفس لذتبخش دوست داشتنی، بود. حالا تشنه یه لحظشم. دلم برای همه اون لحظه هایی که فکر میکردم "الان این منم که خوشبخت ترین آدم روی زمینم" تنگ شده.
دلم برای همه چیزایی که داشتم تنگ شده.
وقتی صبح یه کیشیک سخت و کمر شکن، بعد از یه مورنینگ خنده دار و سبک به لطف اینترن فوق العاده کیشیک که شرح حال وضعیت هوشیاری یه بچه با مسمومیت مخدر رو ول می کنه و با هیجان از عملیات پلیسیش برای کشف معتاد بودن پدر و مادر میگه و بعدم که در برابر دهن نیمه باز استاد رادیولوژی با سماجت تصمیم می گیره متقاعدش کنه بهتر از اون سایه قلب و تیموس رو از هم تشخیص میده! .... بیخیال از اینکه کسی بخاطر شب تا صبح بیدار بودنت و دیدن اونهمه مریض ازت تشکر کنه، استادا رو با تنظیم سدیم و پتاسیم و اکسیژن مریضای دیشب تنها میذاری و فرار می کنی و با یه خنده درست و حسابی از توی برف میدوی تا پاویون، سر تا پات پر برف میشه و یخ میزنی. بعد میشینی تو اتاق گرم کنار پنجره، با آرامش و در نهایت فراغت بال نسکافه داغتو مزه مزه میکنی و میذاری خستگیت لابه لای عضلات تنت حرکت کنه، همونطوری با دونه های درشت برف از طبقه چهارم قل می خوری میری میری میری رو زمین آب میشی و تموم میشی، و نمیفهمی از کی خنده از رو لبت پاک نشده .... این درست همون جاست، همون لحظه است که با خودت می گی: چیزی که باید باشه، هست!
ــ نمی دونم.
ــ آقاهه چطوری رفته اون بالا؟
ــ صاف بشین مامان! می افتی!
ــ اینا دیگه چی ان؟
ــ الو! سلام خاله. خوبی؟ ....